تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 5 رمان "آخرین قدم"
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
اسم رمان رو انتخاب کردم اسمش رو گذاشتم آخرین قدم امیدوارم تا آخرش من رو همراهی کنید -چیییییییی ؟من چیه کی بشم؟
-مدیر برنامه های سوکی
-شوخیت گرفته؟
-نه کاملا هم جدیم خب حلا نظرت چیه؟
-نههه ،معلومه که نه
-آخه چرا
-تو خودت خوب می دونی چرا
-ای بابا بلاخره این مسائل ممکنه بین هر استاد و شاگردی پیش بیاد
-واسه اون نیست تو که اخلاقیات من رو می شناسی من برم مدیر برنامه ی یه پسر بشم
-همخونه اش که قرار نیست بشی نکنه فکر کردی تو گو می نامی اونم تاکیونگ ،تو فقط می خوای مدیر برنامه اش بشی همین این کجاش گناهه
-تو می دونی نظرم هیجوقت عوض نمی شه پس اصرار نکن
-باشه اگه واقعا دلت نمی خواد من اجبارت نمی کنم
بلند شد که بره که دستش رو گرفتم
-ناراحت شدی؟
-نه چرا باید ناراحت بشم مدیر برنامه ی من که نمی خواستی بشی
-همیشه دلم می خواد خوبی هات رو جبران کنم اما این رو نمی تونم قبول کنم
-منظورت چه خوبیه من در حق تو خوبی کردم؟
-همین که الان اینجام رو مدیون توام ،همین که همیشه تو سختی ها کنارم بودی بهترین خوبیه
جوابم رو با لبخندش داد و رفت>بعد از رفتن پریا کنترل TV رو برداشتم و روشنش کردم ،داشت کنسرتی از سوکی و بیگ برادر نشون می داد ، همه جا شده جانگ گیون سوک خیلی دلم می خواست فرصت تلافی رو می داشتم این فرصت برام پیش اومد اما من ردش کردم آخه اونطوری باید کل روز کنایه هاش رو گوش کنم،حداقل این می تونم جوابش رو راحت بدم ،اگه نتونم از پسش بر بیام چی؟دیگه از مدیریت کارخونه که سخت تر نیست حتما می تونم.
بعد از کلی درگیری ذهنی به طرف اتاق پریا رفتم از پشت درش صداش رو می شنیدم که داشت با کسی حرف می زد احتمالا سعید بود چون ایرانی حرف می زد
-قبول نمی کنه من که نمی تونم مجبورش کنم
درباز کردم و رفتم تو اتاق
-قبول می کنم
پریا با تعجب من رو نگاه کرد
-علو سعید می گه قبول می کنه...آره باشه دوباره بهت زنگ می زنم ،فعلا
تا گوشی رو قطع کرد جیغ بلندی کشید که یکی از خدمتکارا سریع خودش رو به ما رسوند ولی وقتی دید ما آرومیم با تعجب برگشت . بعد رفتن خدمتکار پریا خودش رو به من رسوند و بغلم کرد
-الهی قربونت برم می دونستم قبول می کنی
-خب حالا لهم کردی
ازم جدا شد
-مگه نگفتی نظرم هیجوقت عوض نمیشه
-الانم نظرم تغییری نکرده مجبور شدم
-تو که راست می گی
هردو زدیم زیر خنده باز همون خدمتکار سریع در اتاق رو باز کرد اما وقتی دید ما ساکتیم با نگاه متعجب و اعصبانی به ما دوتا از اتاق خارج شد.
انگاری سعیدو دوستش واسه رفتن عجله داشتن چون صبح روز بعد به عمارت آقابزرگ اومدن،سعید پسر قد بلند چشم و ابرو مشکی بود و جوسو ،دوستش و مدیر برنامه سوکی پسر ریزنقش با نمکی بود و در کل هردوشون خیلی شیطون بودن. چیزایی که من از سوکی دیدم با تعریف های جو سو خیلی فرق داشت ،تقریبا تمام  برنامه های سوکی و کارهایی که الان داره ،حساسیت هاش ،علاقه هاش همه رو برام توضیح داد . به نظرم زیادم بد نبود حداقل این طوری می تونستم آدمای معروف رو از نزدیک ببینم.
تو راه آپارتمان سوکی بودیم منو جوسو با ماشین سعید می رفتیم . جوسو و سعید سخت مشغول حرف زدن راجب به کارشون با همدیگه بودن ،گوشیم رو از کیفم دراوردم همراهش یه کارتی بیرون افتاد کارت رو برداشتم  یه کارت کره ای بود اما من تو این دوماهه کارتی از کسی نگرفته بودم پس این ماله کی بود شایدم... شایدم ماله اون راننده هه که با من تصادف کرده آره همون موقع کارتش رو بهم داد تا اگه نظرم عوض شد با این شماره تماس بگیرم . بدجوری هوس کردم یکم سرکارش بذارم،شماره رو گرفتم بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد .
-بله بفرمایید
چقد صداش آشنا بود
-من همون دختری هستم که دو ماه پیش باهاش تصادف کردید
از صدای آهانی که گفت فهمیدم که یادش اومد
-خب چی شده پشیمون شدی یا اینم جزوی از نقشته
مثل اینکه این آدم نمی تونست درست حرف بزنه
-آره ، درست فهمیدی اینم جزوی از نقشمه ...
همین موقع ماشین نگه داشت، سعید و جوسو همونطور که مشغول حرف زدن بودن از ماشین پیاده شدن منم  به دنبالشون پیاده شدم به طرف یه آپارتمان شیک و بزرگی می رفتن
-...توگفتی هرموقع پشیمون شدم به این شماره زنگ بزنم خوب منم پشیون شدم و پولم رو می خوام
-باشه شمارت رو بگو من برات میریزم فقط بگو چقدر
از آسانسور پیاده شدیم و جوسو زنگ یه واحدی رو زد
- 20000000 وون
-به نظرت یه خورده زیادت نی...
در آپارتمان باز شد و سوکی تو قاب در نمایان شد اونم مثل من با گوشیش داشت صحبت می کرد
-اومدین بیاین ت...
چرا صدای سوکی از تو گوشی من میومد نکنه ،چییییییییی سوکی همون راننده اون شبیه است؟؟؟

پایان
آنچه در قسمت 6 می خوانید:
-تو قراره تو این مدت مدیر برنامه ی من باشی؟
-پس یعنی واسه همین بود تو این مدت با من این طوری رفتار می کردی؟
-سوکی باید قول بده به من دستور نده ،به حرف های من توجه کنه
-چی ؟جشنواره ی موسیقی آسیا این دیگه کجاست؟ 
-چین
-یعنی منو وسوکی باید باهم بریم چین؟
-چیه خیلی دوست داری باهام بیای؟
این دیگه کیه چرا دستش رو قلبشه انگاری حالش خوب نیست چقدر چهره اش برام آشناست ، کجا دیدمش
-این ... این کریس نیست؟
-تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار می کنی؟؟دارم بهت می گم تو اینجا چیکار می کنی؟؟؟؟


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 3 اسفند 1394
پنجشنبه 7 دی 1396 20:56
توحش استدلال جامد نگه داشتن روح بزرگ
فاطمه اشرفی راد
چهارشنبه 22 آذر 1396 01:22
سلام، بله بطور مرتب چک کنم سبک نوشتن شما
عالی است، کار خوب را ادامه دهید!
فاطمه اشرفی رادسپاسگذارم
پنجشنبه 16 آذر 1396 01:26
من این را می دانم اگر موضوعی نیست، اما من به دنبال شروع وبلاگ خود هستم و کنجکاو بودم که همه چیز مورد نیاز است
برای راه اندازی من فرض دارم یک وبلاگ مثل شما داشته باشه
پنی؟ من خیلی هوشمندانه نیستم بنابراین 100٪ مطمئن نیستم
هر گونه پیشنهاد و یا توصیه خواهد شد بسیار قدردانی.
با تشکر
فاطمه اشرفی رادحتما
پنجشنبه 18 آبان 1396 22:34
هالا! من در حال حاضر به دنبال وب سایت شما هستم و در نهایت
شجاعت به پیش بروید و از لابوک تگزاس فریاد بزنید!
فقط می خواستم به شما بگویم که کار عالی را انجام دهید!
فاطمه اشرفی رادبسیار سپاسگذارم
یکشنبه 14 آبان 1396 02:14
زمان مناسب برای ایجاد برنامه های طولانی مدت است و زمان خوشحال شدن است.
من این را خوانده ام و اگر می خواهم توصیه کنم
چند چیز جالب یا پیشنهادات شاید شما می توانید مقالات بعدی که به این مقاله اشاره می کنند را بنویسید.
من میخواهم مطالب بیشتری در مورد آن بخوانم!
فاطمه اشرفی رادحتما بزودی
یکشنبه 14 آبان 1396 01:57
سلام من وبلاگ شما را با استفاده از MSN کشف کردند. این یک است
مقاله بسیار مهربان نوشته شده است. مطمئن خواهم شد
به نشانه گذاری آن و بازگشت به خواندن اضافی از اطلاعات مفید خود را. ممنون
شما برای پست مطمئنا برگشتم
یکشنبه 14 آبان 1396 01:46
پس از بررسی تعداد انگشت شماری از مقالات وبلاگ
در سایت شما، من به طور جدی از تکنیک وبلاگ نویسی قدردانی می کنم.
من آن را به لیست سایت مشاهیر من اضافه کردم و در آینده نزدیک بررسی خواهم کرد.
لطفا وب سایت من را چک کنید و به من بگویید که چه فکر می کنید.
فاطمه اشرفی رادحتما
سه شنبه 9 آبان 1396 16:50
تمام وقت من خواندن پست های کوچکتر که همچنین روشن است
انگیزه آنها، و این نیز با این پاراگراف اتفاق می افتد که من اینجا می خوانم.
دوشنبه 8 آبان 1396 22:26
سلام عزیزم، آیا شما در واقع به طور منظم از این وب سایت بازدید می کنید، اگر چنین است پس شما
کاملا تجربه خوبی به دست آورد.
فاطمه اشرفی راد
دوشنبه 20 شهریور 1396 14:33
واقعا مهم نیست اگر کسی بعدا متوجه نشود
آن را به دیگر بینندگان که آنها کمک خواهد کرد،
بنابراین در اینجا اتفاق می افتد.
دوشنبه 20 شهریور 1396 12:08
اطلاعات بسیار خوب خوش شانس من سایت شما را به طور تصادفی (stumbleupon) کشف کردم.
من بعنوان یک مورد دلخواه بعدا ذخیره کردم
فاطمه اشرفی رادممنون از نگاهت
دوشنبه 20 شهریور 1396 07:10
سلام من وبلاگ خود را با استفاده از msn پیدا کردم. این مقاله نوشته شده واقعا خوب است.
من مطمئن هستم که آن را نشانه گذاری کرده و برای کسب اطلاعات بیشتر از اطلاعات مفید خود بازخواهم گشت.
از پست شما متشکرم من قطعا باز گشتم
فاطمه اشرفی رادمتشکرم برای نظرتون
دوشنبه 20 شهریور 1396 06:39
وقتی کسی نوشت یک نوشته نوشت، این اندیشه را حفظ می کند
از یک کاربر در ذهن او / که او چگونه یک کاربر می تواند آن را می دانم.

به همین دلیل است که این مقاله عالی است. با تشکر!
فاطمه اشرفی رادمتشکرم
دوشنبه 20 شهریور 1396 05:06
هی من در حال کار در حال مرور وبلاگ خود از آیفون جدیدم هستم!
فقط می خواستم بگم دوست دارم وبلاگت را بخوانم و منتظر تمام پست های شما باشم!

انجام کار عالی!
فاطمه اشرفی رادمتشکر
یکشنبه 19 شهریور 1396 22:21
راه عالی برای گفتن، و بخش خوبی از نوشتن برای گرفتن حقایق در مورد موضوع
ارائه تمرکز من، که من در حال رفتن به ارائه در کالج.
فاطمه اشرفی رادممنونم
شنبه 4 شهریور 1396 23:05
Thanks very interesting blog!
فاطمه اشرفی راد
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 19:56
Your means of telling everything in this article is really pleasant,
all can without difficulty know it, Thanks a lot.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 16:12
You actually make it seem really easy together with your presentation however I
to find this topic to be actually something that I think I
might by no means understand. It seems too complex and very
large for me. I am looking ahead on your next submit, I will attempt
to get the cling of it!
پنجشنبه 10 تیر 1395 22:33
کریسم
فاطمه اشرفی رادوات؟
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 15:08
واااااااای عجب لحظه ای تموم شد...عالیه..
فاطمه اشرفی رادمرسی ممنونم
سه شنبه 11 اسفند 1394 15:30
دمت گرم خودم خیلی قشنگ بود
فاطمه اشرفی رادممنون
جمعه 7 اسفند 1394 20:38
عااالیه ادامه بده عاشقتم هواارتا
فاطمه اشرفی رادمنم همینطور
دوشنبه 3 اسفند 1394 22:02
وای عالی بود. اخی کریس باز قلبش به خاطر اس ام خراب شده درد گرفته. قسمت در اینده خواهید دیدمحشره. فایتینگ
فاطمه اشرفی رادمرسیییی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی