تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 6 رمان آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
قسمت 6:
-تو؟؟؟
-تو؟؟؟
چییییییی یعنی سوکی همون راننده اون شبیه است؟؟؟ وااااای نه بدبخت شدم
-شما همدیگه رو می شناسید،این چه سوالیه خب تو که معلومه چرا سوکی رو می شناسی اما کیون چان چطور تو رو می شناسه؟
-این آجوماااا یکی از دانشجوهای هانیانگه اونجا دیدمش
باز این گفت آجوما ،جوسو هم ریز به آجوما گفتن سوکی می خندید.سوکی انگار متوجه اعصبانیت من شد چون یه لبخند شیطانی زد و از جلو در کنار رفت
-می خواین تا فردا همونجا واستید؟
خونه ی سوکی برخلاف تصورم به شدت مرتب و تمیز بود و چیزی که باعث تعجبم شد سادگی خونه بود
-اگه دوست داری می تونی بشینی
این حرف رو سوکی زد یه نگاه به اطرافم انداختم همه نشته بودن و منم اون وسط وایساده بودم واا آبروم رفت الان با خودشون می گن این چه ندید پدیده . با آرامش رو یه مبل روبه روی بقیه نشستم
-تو قراره تو این مدت مدیر برنامه ی من باشی؟
سرم به معنای آره تکون دادم
-اما من چند تا شرط دارم
با این حرفم هر سه تایی تعجب کردن
-1- اینکه سوکی باید قول بده به من دستور نده 2- به حرف های من توجه کنه 3-...
-3 چی ؟؟؟
-باید به من قول بدی مسخرم نکنی
تا این حرف رو زدم همشون زدن زیر خنده . کجای این حرفم خنده داشت ،از بچگی هرکی مسخرم می کرد کاری باهاش می کردم  که بیاد و جلوم زانو بزنه می دونم اخلاقم بده اما به شدت از تمسخر دیگران بیزارم واسه همین قبول  این شرط برام خیلی مهمه
-باشه قبوله
فکرش رو نمی کردم قبول کنه
-پس دیگه حرفی ندارم .راستی شما کی بر می گردید ؟
-دو هفته
واای یعنی باید دو هفته مدیر برنامه اش باشم
-کیون چان دو روز دیگه باید تو جشنواره موسیقی آسیا شرکت کنه این رو تو اون برگه ننوشتم
-چی؟؟ جشنواره موسیقی آسیا ؟اون دیگه کجاست ؟
اینبار سوکی جواب من رو داد
-چین
-یعنی منو تو باید با هم بریم چین
-چیه خیلی دوست داری باهام بیای ؟
چیششش چه از خود راضی .
موقعه رفتن گذاشتم تا اول سعیدو جوسو برن تا من بتونم سوالم رو که از اول که اومدیم تو ذهنم بود ، رو بپرسم
-اونشب تو با من تصادف کردی؟
-پس بلاخره فهمیدی ؟ نکنه واسه گرفتن پولت اومدی مدیر برنامم شدی
-تو فکر دیگه ای می کردی ، ببینم پس واسه همین تو این مدت با من اینطوری برخورد می کردی؟
-چطوری ؟
-هیچی ولش کن
بعدم از خونه اومدم  بیرون ،وقتی سوار ماشین شدم سعیدو جوسو مشکوک نگاهم می کردن
-ما هنوز می تونستیم بیشتر وایسیم چرا انقدر زود اومدی؟
-نکنه تو هم...
-من ،عمرا من اصلا طرفدارش نیستم
البته این رو دروغ گفتم قبلا طرفدارش بودم.
دو روز به سرعت گذشت . سعید و جوسو رفتن  ژاپن و من هم به همراه سوکی و طراح لباسش و گریمورش و یه سری افراد دیگه که نمی شناختمشون رفتیم چین، جشنواره قرار بودعصر شروع شه قبلش سوکی باید برای امضای قراردادی واسه بازی تو یه تبلیغ چینی میرفت .جلسه شون خیلی طول کشید دیگه داشت حوصله ام سر میرفت بدترش این بود که من نتونستم همراه سوکی از در اصلی برم تو و بقیه بچه های گروه رو هم گم کرده بودم کل اون ساختمون رو دور زدم تا یه راهی پیدا کنم اما نتونستم بلاخره بع کلی گشتن یه در باریک پیدا کردم و رفتم داخل یه راهرو خیلی تنگ و تاریک جلوم بود اول ترسیدم و خواستم که برگردم ولی بعد دیدم تا شروع برنامه زمانی نمونده مجبور شدم برم داخلش . نور گوشیم رو روشن کردم تا جلوم رو بتونم ببینم بعد از یه خوره که راه رفتم راهرو روشن شد آخی بلاخره راحت شدم از اینجا به بعد رو بدون ترس رفتم جلوتر که رفتم به یه دو راهی رسیدم، یاد فیلم های تخیلی افتادم و خندم گرفت . دل رو زدم به دریا و از راه راست رفتم هر چی جلوتر میرفتم راهرو بزرگتر و روشن تر میشد پس راه رو درست اومدم بلاخره به یه جا رسیدم راهرو به یه سالن وصل شد . تو این سالن هم خالی بود اما صدای جیغ مردم نشون می داد که نزدیک شدم به جز صدای جیغ مردم یه صدای نفس بلند کشیدن رو که خیلی هم نزدیک بود شنیدم یکی انگار به سختی نفس می کشید اطراف سالن رو گشتم اما کسی نبود پشت یه ستون یه پسری رو دیدم ،لباس سفیدی داشت وکرواتش رو کمی باز کرده بود ،دکمه های بالای پیراهنش رو هم باز گذاشته بود چشماش رو بسته بود و نفس های بلند می کشید . این دیگه کیه چرا دستش رو قلبشه ،انگاری حالش خوب نیست چقدر چهره اش برام آشناست ،کجا  دیدمش هرچی فکر کردم یادم نیومد
-این ... این کریس نیست؟
این رو کمی بلند گفتم ، فکر کنم اون هم شنید چون چشماش رو باز کرد و اطراف رو نگاه کرد . خداروشکر اینجایی که من وایساده بودم نمی تونست ببینتم سعی کردم آروم از پشتش خودم رو به در برسونم با صدایی که از پشت سرم شنیدم سر جام میخکوب شدم
-تو دیگه هستی ؟ اینجا چیکار می کنی؟؟ نمی شنوی چی میگم ؟دارم میگم تو اینجا چیکار می کنی؟
جمله آخرش رو با صدای بلند گفت نزدیک بود گوشم کر بشه با اینکه ترسیده بودم اما سعی کردم عادی رفتار کنم واسه همین آروم به طرفش برگشتم به اندازه ی یه قدم باهام فاصله داشت
-من مدیر برنامه جدید جانگ گیون سوکم تو کی هستی؟
-به من دروغ نگو  راستشو بگو داشتی منو می پاییدی آره ازم فیلمم گرفتی آرره  بگو چی دیدی ؟؟؟
 وحشتناکی چشماش و بلندی صداش به حدی بود که نزدیک بود سکته کنم
-من نه ازت فیلم گرفتم و نه می پاییدمت من فقط راه رو گم کرده بودم همین
-حرفت رو باور نمی کنم
دستم رو گرفت و دنبال خودش می کشید پسره ی بیشعور به چه جراتی دست من رو می کشه هرچی سعی کردم دستم رو از دستش دربیارم نشد . از یه راهرویی رفت تو به یه راهرو دیگه رسید این راهرو پر از اتاق بود ولی بازم کسی رو ندیدم انگار همه غیب شده بودن ضربانم از ترس داشت به شدت می زد
صدای پایی که از پشت سر میومد باعث شد کریس بایسته
-سلام به برادر بزرگتر...
نههه این ها دیگه از کجا پیداشون شد... 
 
پایان
آنچه در قسمت 7 می خوانید:

باید ازشون عکس بگیرم برای لیلا بفرستم
چقدر این ها احساساتین ، چرا گریه می کنن
-خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم
-دلم برات تنگ شده بود پسر
وااای چه جمعیتی چقدر صداشون زیاده
-کجا بودی تا الان
-چرا سر من داد می زنی
این کریس نیست ؟ کی لباسش عوض کرد
چقدر آهنگش قشنگه
اوا اینم که ایجاست . این که پارک شین هه هست
-از آشناییت خوشحالم
- اینم مدیر برنامه ی جدیدم و البته ....شاید نامزد آیندم
-چراااااااااا همچین دروغی گفتی
-خواهش می کنم فقط همین امشب رو اینجا بمون
-چیییییییییییی؟؟؟؟










 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 اسفند 1394
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:09
I loved as much as you will receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.

nonetheless, you command get bought an edginess over that
you wish be delivering the following. unwell unquestionably come further formerly again since exactly
the same nearly a lot often inside case you shield this hike.
پنجشنبه 10 تیر 1395 22:37
اکسو رو به جانگ کیون سوک ترجیح میدم واقعا!
البته واقعا هم باید ترجیح داد!
فاطمه اشرفی رادخخخخخخخ ممنون اکسو هم عایه ولی من فقط عشقم رو میخوام
جمعه 21 اسفند 1394 12:24
سلام بقیه اعضای اکسو هم تو داستانتن
فاطمه اشرفی رادبله تقریبا همشون کم یا زیاد هستن
شنبه 8 اسفند 1394 17:23
وااای داستان حساس شد ....
چه هیجانی داره
رمانت عالیه
فاطمه اشرفی رادممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی