تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 9رمان آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
بچه ها سلااااااااااااااام عیدتون مبارررررررررررررررررررررک .صد سال به این سال ها احتمالا تا بعد 14ام نیستم .نظر ، انتقاد یادتون نشه،فایتینگ قسمت9:
بعد کمی دوییدن هر دو خسته رو چمنا افتادیم ،حس کردم صورتم داره خیس میشه با باز شدن شیر رو چمنا که برای آبیاری بود دوباره من و سوکی بلند شدیم هرقدمی که بر می داشتیم شیر یه جا باز میشد مجبوری از بین تونلی که درست شده بود ،فرار کردیم همه ی لباسامون خیس شد .با اینکه بخاری ماشین رو گرم کرده بود من بازم سردم بود هوس یه خوردنی گرم کردم از خوش شانسیم همون لحظه از جلوی یه دستفروش رد شدیم
-وایستا
بیچاره یه متر از جا پرید
-چیه ؟چی شده؟
-پیاده شو
-چرا؟
-حالا تو پیاده شو
با نگاه مشکوک از ماشین پیاده شد من زودتر از اون خودم رو به دکه رسوندم. وااای کیک ماهی از همون هایی بود که گوجون پیو میخورد همیشه دوست داشتم اومدم اینجا از اینا بخورم
-عموجان میشه دوتا از کیک ماهی هات به من بدی؟
پیرمردی که صاحبش بود چهره ی خیلی معصومی داشت و من رو یاد پدر بزرگ خودم می انداخت
-بله دخترم حتما اینم دوتا مخصوص تو،مسلمونی؟
-آره ،چطور؟
-خوشحالم چون خودمم مسلمونم
-واقعا؟
-آره ،اهل کجایی؟ چهرت به ما نمی خوره
-من از ایران اومدم
-پس هر موقع رفتی مشهد سلام من رو به آقا برسون،بهش بگو یکی اینجا سالهاست منتظر دیدنشه
از این حرف پیرمرد تو چشام اشک نشست
-بله حتماولی ایشالا خودتون میرید اونجا و آقا رو زیارت میکنید
--ای دخترم من که دیگه عمری ازم نونده
-این حرف رو نزنید، دعا می کنم همین فردا برید مشهد
-خدا از دهنت بشنوه
سوکی که حالا کنارم ایستاده بود با تعجب به من نگاه میکرد
-واسه همین گفتی نگه دارم
-بیا فضولی نکن این رو بخور
موقعی که میخواست جواب بده کیک ماهی رو گذاشتمش تو دهنش داشت خفه میشد
-چیه دوست نداری ؟
-داری خفم میکنی بعد میکنی بعد میگی چیه دوست نداری؟
-شما دو تا زن و شوهرید؟
کیک تو گلوی هر دومون گیر کرد و هردو به سرفه افتادیم مثل اینکه این عمو سوکی رو نشناخته
هردومون زدیم زیر خنده
-ایشالا خوشبخت بشید ، دختر خیلی خوبی گیرت اومده جوون ،مبادا اشکش رو در بیاری ، اگه یه روز بفهمم اشکش رو در آوردی این کیک رو حلالت نمی کنم
اینارو خطاب به سوکی میگفت اونم با تعجب به حرفای پیرمرد گوش می داد و منم خندم گرفته بود
تو ماشین هر دومون سکوت کرده بودیم ، اینبار به خاطر کیف دستی خودم که تو آپارتمان سوکی جا مونده بود رفتم داخل
-میشه فقط تا موقعی که دوش میگیرم اینجا بمونی؟
اینقدر این حرفش رو صادقانه زد که نتونستم رد کنم .با رفتن سوکی صدای اذان گوشیم بلند شد ،وضو رو گرفتم و جایی رو که حدس میزدم باید پاک تر باشه نماز صبحم رو خوندم ، بعد از سجده ی شکر سوکی رو روبه روی خودم دیدم ازش ممنونم که لباس تنش بود نه حوله وگرنه بیشتر معذب میشدم
-چقدر این چیزی که رو سرت انداختی بهت میاد
-واقعا؟
-آره ،مثل فرشته ها شدی
این دومین باری بود که این رو میشنیدم ولی نمیدونم چرا این یکی رو بیشتر دوست داشتم
-به این میگن چادر
-چی چادل؟
-چادل نه، چادر
-چادل
-اصلا همونی که تو میگی درسته
-چند بار در روز این کار رو انجام میدی ؟
-سه بار ، احساس آرامشی رو که تو نماز دارم هیچ جاندارم
-راستی تو دینت چیه ؟تو ایران خیلی شایع شده که تو ...
نتونستم بقیش رو بگم حتی تصورش هم برام سخته
-تو چی فکر می کنی؟
-من؟
اگه کسی رو که امشب دیدم رو بخوام بگم که همه این حرفا شایعه بیش تر نیست که امیدوارم همین طور هم باشه
-می تونی جوابت رو خودت پیدا کنی ،اه راستی یه واحد این پایین خالیه ،شنیدم که تو دنبال یه خونه اجاره ای میگشتی اگه خواستی می تونم با صاحبش صحبت کنم اینجا رو به تو اجاره بده
-بهش فکر می کنم و بعد خبرش رو بهت میدم
دیگه واقعا باید میرفتم جا نمازم رو جمع کردم و گذاشتمش تو کیفم .سوکی تا دم در همراهیم کرد
-به خاطر امشب ممنونم ،اگه امشب تو کنارم نبودی واسم خیلی سخت می گذشت
-می خوای یه کاری بهت یاد بدم تا هر وقت دلت گرفت یا خیلی غمگین شدی انجامش بدی تا آروم شی؟
-چیه؟
-سجده کن، بلدیش؟
-آره ، تو مسابقات ورزشی بعضی از ورزشکارارو دیدم که این کار رو میکنن
-خوبه ،هروقت ناراحت شدی فقط کافیه به همون سمتی که من سجده کردم ، سجده کنی
-حتما،فقط با چی میخوای برگردی تو که ماشین نداری
-پیاده میرم ، خونه دوستم همین نزدیکیاست
-نمیشه خطرناکه بیا با ماشین من برو
بدون تعارف سوئیچ رو ازش گرفتم
-فقط یادت باشه نزنی داغونش کنی ها تازه خریدمش
-باشه بابا من رانندگیم حرف نداره ، فردا میبینمت
ماشین سوکی رو از پارک درآوردم درست جلوی در بایه ماشین مدل بالا شاخ به شاخ شدم از ترس اینکه نکنه ماشین سوکی صدمه دیده باشه اومدم بیرون ، خداروشکر هیچیش نشده .دختری هم که پشت فرمون بود از ماشینش پیاده شد مثل کره ای ها نبود ، شبیه ایرانی ها بود
-ایرانی هستی؟
-ایرانی هستی؟
هردومون با هم این سوال رو پرسیدیم
فهمیدم واقعا ایرانیه ، چون به فارسی این سوال رو پرسید،یه دختر ایرانی که با عمل زیبایی به زور خوشکل شده بود با آرایش غلیظ و تاپ و دامن کوتاه لی ، از طرز لباس پوشیدنش خوشم نیومد انگاری اونم دقیقا همین حس رو نسبت به من داشت
-اینکه ماشین سوکیه دست تو چیکار می کنه ؟
-هه من مدیر برنامه موقتشم و سوئیچ رو هم خودش بهم داده
نگاهی به سر تاپای من انداخت و با اعصبانیت دوباره سوار ماشینش شد ،از ترس اینکه ایندفعه واقعا نزنه به ماشین سریع سوار شدم و عقب کشیدم وقتی رد شد منم از پارک خارج شدم.ساعتای 4:30 بود که رسیدم خونه آقابزرگ همه خواب بودن منم آروم رفتم تو اتاقم و با همون لباسا افتادم رو تخت دیگه نفهمیدم چی شد خوابم برد.
نمی دونم ساعت چند بود که با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم با چشمایی که به زور بازشون کردم صفحه گوشی رو نگاه کردم سوکی بود این موقع صب چرا بهم زنگ میزنه
-هوم چیه؟
-تو هنوز خوابی؟
این رو با صدای بلند گفت گوشی رو از خودم دور نگه داشتم واااااااااا این چش شده سر صبحی هنوز ساعت8 عکسبرداری هم ساعت 12 آخه چرا این من رو الان بیدار میکنه ای خدااااا
-تو خواب نداری شب تا صب بیداری من تازه خوابیدم ،خوابم می آد
-اولا که مدیر برنامه های قدیم خیلی بهتر بودن به جای اینکه تو دنبال من باشی من باید یه سره دنبال تو بگردم دوما من دیشب ماشینم رو دادم دست تو دلم واسش تنگ شده میخوام ببینمش تا ده دقیقه دیگه باید جلوی آپارتمانم باشه
نه این رسما من رو میخواد دیوونه کنه ،گوشی رو که قطع کردم یه فکری زد به سرم سوئیچ رو دادم به یکی از خدمتکارا تا برسونش به سوکی خودمم دوباره خوابیدم.
از موقعی که می اومدیم به استدیو رفتارش دوباره یهو سرد شده الانم با همه صمیمی برخورد میکرد ولی تا به من میرسید دوباره سرد می شد نمی دونم این بشر دوباره چش شد
-بفرمایید نوشیدنی
به دختری که این رو گفت یه نگاه انداختم یه دختر کاملا ساده که لبخند مهربونش نازش میکرد
-الکل داره؟
-نه بابا بدون الکله
از دستش گرفتم و یه نفس سر کشیدم
-انگار خیلی تشنت شده
-آره خیلی ؛این اجوشی همیشه اینقدر سرش شلوغه؟
از اینکه گفتم آجوشی خیلی خندش گرفت
-آره تازه الان که خوبه یه مدت اینقدر برنامه کاریش فشرده بود که وقت غذا خوردنم نداشت
بهش نگاه کردم داشت ژست همیشگیش رو میگرفت انگشت سبابه اش رو جلوی بینیش به معنی سکوت گرفته بود و لبخند میزد،لبخندش واقعا قشنگ بود پس حتما به همین خاطره که اینقدر لاغره چطور می تونه از من 10 کیلو کمتر باشه
-خیلیا تنهاش گذاشتن ، نمی دونم میدونی یا نه یه چند سالی حتی افرادی که در کنارش بودن هم باهاش بد شدن همه ی مردم باهاش بد شدن فقط یه تعداد خیلی کمی کنارش موندن ،سوکی روزای خیلی سختی رو گذروند خیلی سختی کشید تا به اینجا رسید .
با دیدن دختری که کنار سوکی ایستاده بود و باهاش عکس میگرفت چشام اندازه یه پیاله شداینکه همون دختر دیشبیه است اینجا چیکار می کنه؟؟؟

پایان
خلاصه آنچه در قسمت 10 می خوانید:
-اون دختری که کنار سوکیه کیه ؟
-اسمش نگینه
از امروز رسما فیلمبرداری تبلیغ جدید سوکی تو چین آغاز میشه
-این ...اینکه پویانه
-داری به چی نگاه می کنی
کای ترسوندیم
-اون کیه ؟
-هیچکی
این خیابون که اسم نداره اینجا دیگه کجاست
کسی اینجا نیست ، کسی صدام رو میشنوه
-اگه امروز کریس نبود معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد
-چرا وقتی جایی رو بلد نیستی تو شهر ول میچرخی
-چرا اینقدر سرم داد میزنی چرا اینقدر با من بد رفتار میکنی
-تو داری گریه می کنی؟
-اتفاقی افتاده چرا اینجا نشستی
-این دختری که کنارشه کیه ؟ این این اینکه نگینه.....

بیا بازم ،بزار رنگی بشه دنیام کنارت
هنوزم من دلم گیره ، چشام خیره به راهت
بیا تا دل نمرده باز،بازم یادم بده پرواز
بیا تا دل خوشیم بازم کنار تو بشه آغاز
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پروازبا دستات
دلم با رفتنت دنیاش رو از دست داد
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پرواز با دستات
دلم با رفتنت دنیاش از دست داد
بیا بازم،بذار باهم بمونیم ما همیشه
دلم پیشه تو بد گیره ،
میگه بی تو نمیشه
بیا تا دل نمرده باز،بازم یادم بده پرواز
بیاتا دل خوشیم بازم کنار تو بشه آغاز،بشه آغاز
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پرواز با دستات
دلم با رفتنت دنیاش از دست داد
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پرواز با دستات
دلم با رفتنت دنیاش از دست داد
بیا بازم از مسیح و آرش








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 4 فروردین 1395
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 23:55
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Thanks
شنبه 2 اردیبهشت 1396 15:18
My spouse and I stumbled over here by a different web page and thought I might as well
check things out. I like what I see so now i am following you.
Look forward to looking at your web page for a second time.
پنجشنبه 10 تیر 1395 22:52
تا اینجاش که قشنگ بود...بقیشو بعدا میخونم
فاطمه اشرفی رادممنونم
یکشنبه 15 فروردین 1395 20:13
خیلی قشنگ بود.عالی عالی عالی
فاطمه اشرفی رادمرسی ممنون
یکشنبه 15 فروردین 1395 20:12
سلام.خخخخخ یادم رفت سلام کنم
فاطمه اشرفی رادخخخخ اشکالی نداره گلم
یکشنبه 15 فروردین 1395 20:12
نگین خیلی زشته.به چه اجازه ای با سوکی عکس میگیره. بی ریخت
فاطمه اشرفی رادخخخخخ ،؛ خوشکله که میدونم منم مثل تو خیلی حسودیم میشه چییییییییش
پنجشنبه 12 فروردین 1395 04:28
سلام، موضوع رمانت جالبه و قشنگه فقط خیلی کم مینویسی اگه بیشتر متن بزاری بهتره
فاطمه اشرفی رادممنونم عزیزم،سعی میکنم بیشترش کنم.
جمعه 6 فروردین 1395 23:58
سلام.سال نوت مبارک باشه.من تازه دارم رمانتو میخونم.خیلی قشنگه فقط قسمت نه چرا متن نداره؟
فاطمه اشرفی رادسلام عزیزم سال نو تو هم مبارک ،ببخشید مثل اینکه مشکلی پیش اومده دوباره میذارمش
پنجشنبه 5 فروردین 1395 01:18
سال نو توهم مبارک ،فایتینگ رفیق
فاطمه اشرفی رادممنوننننننننننننننننننننننننم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی