تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 12رمان آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
  بچه ها این اخرین قسمتیه که  قبل از تابستون می ذارم امیدوارم من رو ببخشید قول میدم تو تابستون زود به زود یه عالمه رمان بذارم ولی الان واسم خیلی سخته که بخوام بیام چینگویا آنیوووووووووووووووووووو.  قسمت 12:
برگشتم پشت سر که ببینم کیه که....واااااااای خدایا این اینجا چیکار می کنه جییییییییییغ .هردو پریدیم همدیگرو بغل کردیم
-دختر تو اینجا چیکار می کنی؟وااااااااای عزیزم چقدر از دیدنت خوشحالم چقدر دلم برات تنگ شده بود
-منم همینطور میشه تا این پیریه من رو پیدا نکرده ببری تو ؟
وقتی رفتیم تو سورا یه نفس عمیق کشید
-چه گیر داده بود این پیری می گفت حتما باید با خودت هماهنگ کنه هر چی هم به تو زنگ می زد تلفن رو جواب نمی دادی
-اوه ببخشید آخه می خواستم تنها باشم
-پس یعنی من برم؟
-نه این ماله قبل از این بود که تو بیای نمی دونی الان چقدر از دیدنت خوشحالم راستی چی شد که فهمیدی من اینجام؟
-چند وقت بود که مرخصی گرفته بدی و دیگه نمیومدی دانشگاه  منم دلم واست تنگ شد بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی منم زنگ زدم به خونه ی دوستت که شمارش رو داده بودی اونم گفتش که....
یهو تغییر حالت داد و بلند جیغ زد چش شد این یهو
-تو...تو ....مدیر برنامه سوکی شدی و به من هیچی نگفتی؟
-مدیر برنامه ی موقتش
-همونم عالیه واااااااااااااااااااااااااای خوش به حالت الان کجاست؟هتله من رو می بری ببینمش؟
-اون الان سر فیلمبرداریه
-پس تو اینجا چیکار می کنی ؟تو مگه مدیر برنامه اش نیستی
-من امروز یه کم ناخوش بودم واسه همین موندم هتل
-الان که خوبی؟
-آره ، تو فقط واسه همین این همه راه اومدی؟
-
من دارم ازدواج می کنم ، می خوام تو و سوکی بیاید میدونم اون به هر جایی نمیره ولی اگه تو بگی شاید قبول کنه
-وااااااااااااااااااااااقعا تو داری ازدواج می کنی ؟جییییییییییییییییغ  چه خبر خوبی ،باشه تا دیدمش بهش میگم
تا این رو گفتم سورا دوباره خودش رو انداخت تو بغلم
-وااااااااااااااااااااااای ممنونم.
با دیدن سو را روحیه ام خیلی بهتر شد. از صبح تو اتاقم بودم خیلی دلم می خواست هوای ازاد بخورم واسه همین رفتم محوطه هتل هوای نزدیک کریسمس واقعا سرد بود و همین سردی هم باعث شد من بیشتر به انتقامم فکر کنم پویان به منو خیلیا بد کرد باید تلافیش رو سرش دربیارم اما چطوری . با احساس اینکه کسی کنارم ایستاده سرم رو چرخوندم ،کای رو دیدم که کنارم ایستاده بود اما اون اینجا چیکار می کرد مگه الان نباید به همراه گروه تو گوانگژو باشه
-حتما واست سوال شده چون منم مثل تو ناخوش بودم موندم هتل راستی الان خوبی؟
-آره تو چطور می خوای بریم بیمارستان
یه خنده ی عجیب زد که دلیلش رو نفهمیدم
-نه الان بهترم ، می تونم یه سوال بپرسم ؟
-آره بپرس
-اینکه این همه راه به کره اومدی به اون پسر دیشبیه مربوطه؟
از کجا فهمید نکنه داره ذهنم رو می خونه
-نیازی به ذهن خونی نیست ، هرکسی می تونه از اون نگاه پر از کینه ی دیشبت به اون دو نفر از اینکه یهویی بدون خبر نصف شب دنبال اون دوتا راه افتادی از الانت که اینقدر تو فکر بودی که متوجه نشدی من ده دقیقه است کنارتم و این نگاهت که من ازش می ترسم ،بفهمه که تو سرت داره چی می گذره

-یه کاری ازت بخوام انجام میدی
کای بدون معطلی جوابم رو داد
_آره ، چی کار باید بکنم ؟
- واسم یه اسلحه جور کن......
-چییییییییییی؟؟؟؟آخه واسه چ...
-من ازت یه سوال پرسیدم فقط بگو آره یا نه
-آخه تا ندونم...
می خواستم از کنارش رد شم و برم که قبول کرد
یه بار دیگه به اسلحه تو دستم نگاه انداختم یاد حرف های آخر کای افتادم
-باشه .. باشه واست گیر میارم فقط کاری نکن که بعد پشیمون بشی
بر گشتم و بهش یه لبخند زدم
- میدونم ممکنه با این کارم واسه تو هم دردسر درست کنم پس نگران نباش
-من نگران توام.
اسلحه رو تو دستم جابه جا کردم با حرف کای دچار تردید شدم ولی باز وقتی یاد گریه های زن وبچه کارگر ها می افتم موقعی که می خواستم کار خونه رو بفروشم و وقتی یاد نگاه غمگین مادرم می افتم موقعی که می خواست از خونمون جدا بشه دوباره حسم قوی می شد باید این کار رو تمومش کنم می خواستم همونطور که اسلحه رو داخل کیفم می ذارم ، در رو ببندم که صدای سوکی رو از پشت سرم شنیدم
-اون چیه تو دستت نکنه ...نکنه می خوای...
قضیه چیه ؟ تو می خوای باون پسر چیکار کنی ؟
-هیچی فقط می خوام اون کاری رو که واسش این همه راه اومدم رو تموم کنم
-دیوونه شدی می خوای بری اون رو بکشی که دلت آروم بگیره فکر کردی با این کار آروم میشی
می خواستم از کنارش رد بشم که جلوم رو گرفت و دو دستش رو دو طرفم به دیوار زد ، با اینکه دلم نمی خواست این کار رو بکنم ولی مجبور شدم کاری رو که همیشه واسه مزاحما می کنم رو انجام بدم.با پاشنه پام زدم رو پاش اونم از درد من رو ولکرد منم سریع ا کنارش رد شدم و سوار آسانسور که داشت درش بسته می شد ، شدم  سوکی هنوز داشت اسمم رو صدا می زد دلم نمی خواست بزنمش ولی مجبور شدم ، سوکی من رو ببخش.
یه نگاه به پویان که داشت به همراه یه مرد چینی از در همون کلوپ بیرون می اومد ،انداختم هردو به سمت یه ماشین گرون قیمت شدن من با یه تاکسی پشت سرشون حرکت می کردم ماشین یه چرخی تو خیابونا زد و کنار یه جاده خلوت نگه داشت ،پویان از ماشین پیاده شد و ماشین هم رفت ،پویان کنار جاده انگار که منتظر یه ماشین باشه راه میرفت
-آقا اون پسره رو سوارش کن
-چشم خانوم
ماشین جلوی پای پویان نگه داشت پویان هم سوار شد تا سوار شد عطرش کل فضای ماشین رو پر کرد ،هنوز هم از همون عطر همیشگیش می زد ،دلم می خواست الان داد بزنم بعد کلی دعوا باهاش قهر کنم بعد اون بیاد معذرت خواهی و من ببخشمش ولی نه اینبار فرق می کنه . من کلاه و عینک و ماسک داشتم واسه همون نمی تونست من رو تشخیص بده البته این رو هم مدیون کای بودم.پویان به راننده گفت نگه داره منم کمی بعد از اون پیاده شدم و با فاصله نسبتا زیاد پشت سرش راه میرفتم جاده بین جاده و دره یه پارک متروکه وجود داشت پویان همونجا با گوشیش صحبت میکرد و من پشت یه بوته قایم شدم و منتظر شدم تا تلفنش تموم شه
،گوشیم زنگ خورد ،سوکی بود با تعلل دکمه پاسخ رو زدم.
-نگار ..نگار صدام رو می شنوی ؟حالت خوبه؟نگار خودت می دونی با اینکار به ارامش نمی رسی،اگه انتقام به آدم آرامش می داد که من تاحالا باید 100بار از تموم اونایی که من رو خورد کردن اتقام می گرفتم .اما من می دونم انتقام نه تنها به تو ارامش نمی ده بلکه تو رو هم مثل اون آدم ،بد می کنه.نگار خواهش می کنم دست به اون اسلحه نزن میدونم چقدر سخته که تو رو و آرزوهات رو له کنن منم درد تو رو یا شاید بیشتر از تو کشیدم ولی این راهش نیست تو باید با پیشرفتت از اون انتقام بگیری
با اینکه میدونستم حرف های سوکی راسته اما یه حسی هم بهم می گفت انتقام حق توئه نمی دونستم به کدومشون گوش کنم
وقتی همه ی تلخی های این دو سال پیش چشمم میاد حسم قوی تر میشه .پویان هنوز باگوشیش صحبت میکرد و اینقدر از من دور تر بود که صدام رو نمی تونست بشنوه. حرفاش تموم شد و گوشیش رو تو جیبش گذاشت منم اسلحه رو از داخل کیفم دراوردم می خواستم بلند شم که با جمله سوکی سرجام میخکوب شدم
-مگه خودت نگفتی هر موقع عصبی بودم با ناراخت سجده کنم تا آروم شم نگار آرامش تو اینه نه تو انتقام ، این رو که فراموش نکردی؟
وقتی این حرف رو شنیدم انگار یه سنگ گنده خورد تو سرم یه دفعه تصویر بچگی اومد جلو چشم ،یاد روزی که من و دوستم تو کوچه سر اینکه کی خوشگلتره دعوامون شده بود افتادیم دعوارو دوستم سارا شروع کرد و همینطور اولین کسی که اون یکی رو زد سارا بودتا من خواستم جوابش رو بدم پدرم اومد و دستم رو گرفت
-نگار جواب بدی رو با ،بدی نمی دن اگه تو هم اون رو بزنی دیگه هیچ فرقی باهاش نداری
هموز هم صداش تو گوشم از حرف سوکی یاد پدرم افتادم ممنونم پدر یه بار دیگه جلوی کار بد من رو گرفتی
-خدایا فقط به خاطر تو از این بندت میگذرم،باشه هر چی تو بگی قبوله
-واااااااای دختر تو که من رو کشتی بگو تو الان کجایی تا بیام دنبالت؟
آدرس جایی که بودم رو بهش دادم اسلحه رو دوباره سر جاش برگردوندم  ، می خواستم بلند شم که احساس کردم کیفم از پشت سر کشیده شد
-خیلی وقته که منتظرتم ...
بر گشتم دیدم پویانه که کیفم رو گرفته بود پس هنوز یه چیزایی یادشه،هیچی نگفتم پویان اومد جلو با یه دستش کلاه رو از سرم و با دست دیگش ماسکم رو در آورد و آخر هم عینکم رو از چشام برداشت من همینطور شوک زده نگاهش می کردم
-دو ساله که منتظرتم که بیای و من رو راحت کنی ،بگیرش و من رو راحت کن
با شوک بهش نگاه کردم و باز هم چیزی نگفتم نمی دونم کی اسلحه رو از کیفم در آورد خواستم بی تفاوت به حرفش برم که اسلحه رو گذاشت رو سر من
-کجا ؟مگه نمی خوای بعد از دوسال خودت رو راحت کنی من آماده ام بزن .
یا باید من رو بزنی یا من تو رو می زنم
باورم نمیشه این همون پسر خوش مشرب و مهربونه  برگشتم که ببینم یه آدم چقدر می تونه عوض بشه که دیدم رو سر پویان هم اسلحه است
-اسلحه ات رو بنداز پویان
نه شما اینجا نه...

پایان


بیا بازم ،بزار رنگی بشه دنیام کنارت
هنوزم من دلم گیره ، چشام خیره به راهت
بیا تا دل نمرده باز،بازم یادم بده پرواز
بیا تا دل خوشیم بازم کنار تو بشه آغاز
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پروازبا دستات
دلم با رفتنت دنیاش رو از دست داد
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پرواز با دستات
دلم با رفتنت دنیاش از دست داد
بیا بازم،بذار باهم بمونیم ما همیشه
دلم پیشه تو بد گیره ،
میگه بی تو نمیشه
بیا تا دل نمرده باز،بازم یادم بده پرواز
بیاتا دل خوشیم بازم کنار تو بشه آغاز،بشه آغاز
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پرواز با دستات
دلم با رفتنت دنیاش از دست داد
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمی دونی دارم این گوشه میمیرم
بیا یادم بده پرواز با دستات
دلم با رفتنت دنیاش از دست داد
بیا بازم از مسیح و آرش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 28 فروردین 1395
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 07:10
Yes! Finally something about chocolate.
فاطمه اشرفی راد
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:01
This is my first time pay a quick visit at here and i am genuinely impressed to read
all at alone place.
فاطمه اشرفی رادممنون
سه شنبه 29 تیر 1395 13:27
سلام خیلی وبلاگ زیبایی دارید، خیلی لذت بردم از وبلاگتون، اگه دوست داشتید خوشحال میشم باهم تبادل لینک داشته باشیم
پرتال تبادل لینک رایگان ما دارای بیش از 12000 بازدید است، به آسانی لینک خودتون را ثبت کنید و بازدید سایت خودتون و ورودی گوگل سایت یا وبلاگ خودتون را افزایش بدید

بهترین ابزار های وبلاگ:
http://pr8.ir/tools-1.php
آپلود عکس و فایل رایگان و سریع:
http://up.pr8.ir/
این هم برنامه ای که باهاش این پیامو ارسال کردم
حتما دانلودش کن
http://pr8.ir/info/PR8%20v2%20Setup.zip
این هم بهترین سایت دنیا:
http://pr8.ir/
پربازدید ترین سایت افزایش بازدید:
http://hit.pr8.ir/
فاطمه اشرفی رادبه خاطر اینکه به وب من سر زدید ممنونم اما من بلد نیستم چطوری می تونم لینکتون رو تو وبم قرار بدم یا لینک وبم رو تو وبتون قرار بدم
پنجشنبه 6 خرداد 1395 19:24
فاطمه اشرفی راد
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 20:36
آره،خودم فکرکردم رمان دیگه ای رو میگفتید،آره خوبه حالا این قسمت آخرش بود؟
فاطمه اشرفی رادنه ،هنوز ادامه داره که ایشالا بعد امتحانام میذارمش
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 16:12
سلام واقعا قشنگ مینویسین...من بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانتونم..
فاطمه اشرفی رادممنون عزیزم ،الان که خیلی سرم شلوغه و به خاطر امتحانا تو تحریمم ولی قول میدم بعد امتحانام این رمانم رو و رمان بعدیم رو زود به زود بذارم
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 23:44
سلام،خواهرجون.سرم شلوغه همه جا کم میام.به نفسم رای کوچولو دادم.
فاطمه اشرفی رادممنون داداشی
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 21:05
رمانت و نوع تخیلت عالیه
فاطمه اشرفی رادچرا نوع تخیلم به هر حال از نظرت ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی