تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 15 اخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

بچه ها بازم باید به خاطر این تاخیر هام معذرت بخوام ول شما هم قبول کنید این نظر ها فوق العاده کمه
تا چند وقت دیگه مشخصات رمان جدیدم رو میذارم امیدوارم بازم رمانام رو دنبال کنید.

 قسمت 15:

صدای فلش یه دوربین که انگاری نزدیک هم بود باعث جلب توجهم شد وقتی دنبالش گشتم یه خبرنگار جوون رو دیدم که هم از من و هم از اکسو عکس می گرفت با اینکارش نگاه بقیه ی خبرنگار ها هم به سمت من جلب شد تا می خواستن به طرف من بیان دستم کشیده و نمی دونم با چه سرعتی از اونجا دور شدم وقتی به یه جای خلوتی رسیدم تازه متوجه شخصی شدم که من رو به دنبال خودش می کشوند ، یه پسر بود سریع دستم رو از دستش بیرون آوردم صورتش با کلاه و عینک  پوشونده بود واسه همین هم نمی تونستم تشخیصش بدم ، بعد دقیقه ای که نفساش به حالت عادی برگشت ، کلاه و عینک رو برداشت ، کریس بود بازم مثل همیشه با کاری که کرد باعث شد دوباره من احساس عذاب وجدان بهم دست بده خدایا اینبار هم تقصیر من نبود خودت که شاهدی

-تو مگه با اونا نبودی پس چطور...

- نه من خودم تنها اومدم اگه می خواستم با بچه ها بیام باید به کلی خبرنگار جواب پس می دادم که چرا من با  اکسو هستم یه عالمه شایعه درست می شد

- فک نمی کردم که بیای خوشحالم از اینکه می بینم تو هم باهاشون اومدی

- چون باید واسه یه کاری می اومدم سئول والا اشتیاقی برای اومدن نداشتم

- تو که راست می گی

- چیزی گفتی؟

- نه

- تو چرا جلوی در وایساده بودی ؟ چرا نرفتی؟

- من منتظر سو...

تازه یادم افتاد من منتظر اومدن سوکی بودم احتمالا تا الان باید رسیده باشه

-باید برگردم

-صبرکن...

خودش جلوتر راه افتاد ، یه نگاه از پشت دیوار به جلوی سکوی کشتی انداخت خبرنگارها هنوز اونجا جمع بودن این رو چون منم صورتم رو جلو برده بودم می دیدم ، می خواستم برگردم عقب که همون موقع کریس هم به عقب برگشت صورت هامون درست روبه روی هم بود نگاه اونم تو نگاه من بود نمی دونم چی شد که یهو کریس زد زیر خنده تا الان خنده اش رو از نزدیک ندیده بودم همیشه به دلیل نا معلومی به من اخم می کرد

_ می شه بپرسم چرا می خندی؟

_ آخه شکلت دیدنی شده

_ مگه چمه ؟

_ همیشه وقتی خجالت می کشی اینطوری گونه هات سرخ میشه

_ چی؟؟؟

سریع آینه ام رو از تو کیفم درآوردم ، کریس راست می گفت گونه هام بدجوری سرخ شده بود خودمم از این سرخی خندم گرفت

_ نه چون هوا سرده اینطوری شده

_ OK، OK

_چیش

_رفتن

_کیا؟

_خبرنگارا، بیا بریم

ساعت از 8 گذشته بود و سوکی هم حتما تا حالا رسیده بود می خواستیم بریم داخل که متوجه لیموزینی شدم که به سمت ما می اومد ، کریس هم مثل من کنجکاو بود ببینه کی از این لیموزین سفید رنگ پیاده می شه وقتی راننده در ماشین رو باز کرد با چهره سوکی که از ماشین پیاده می شد ، روبه رو شدم دهنم از تعجب باز مونده بود نه به خاطر لیموزین واسه خود سوکی با این لباس ها و موه ها فوق العاده شده بود تو این مدت هر چی بهش اصرار کردم مدل موهاش رو عوض کنه یا لباس های بهتری تنش کنه ، گوش نداد منم دیگه تقریبا نا امید شده بودم ولی با این لباس ها عالی شده بود آخه چرا وقتی می تونه اینقدر عالی باشه یه همچین تیپ های جلفی می زنه. بعد از اینکه پیاده شد نگاهش به من و کریس که با فاصله ی کمی ازش وایساده بودیم ، افتاد ناخودآگاه اخم کرد وااا این چرا این طوری شد

_مثل اینکه شما دو تا خیلی زود رسیدین

_تو دیر رسیدی ساعت از 8 گذشته

یه سرفه ای کرد و به طرف کشتی راه افتاد و من و کریس هم پشت سرش میرفتیم جلوی در ورودی با مادر و پدر عروس روبه رو شدم دلم براشون تنگ شده بود خیلی وقت میشد که دیگه ندیده بودمشون مادر سورا رو بغل کردم با هانبوک ناز تر شده بود . فکر نمی کردم خبرنگار ها اجازه ورود به داخل کشتی رو داشته باشن ولی با صدای فلش دوربین های خبرنگارها من از مادر سورا جدا شدم و کاری رو که تو این چند وقته به دفعات انجام داده بودم رو انجامش دادم ولی این بار یه فرق داشت این بار به جای یه نفر جلوی راه دو نفر رو باز کردم نمی دونم این منیجر کریس کجا غیبش زده با ورود ما به سالن اصلی در ها هم بسته شد و خبر نگارها پشت در موندن با دیدن تزئیینات سالن دلم می خواست جیغ بکشم ، سالن واقعا زیبا بود چون ما تو کشتی بودیم و تمام سالن هم از شیشه بود ، دریا دوطرفمون به وضوح دیده می شد ماهی هایی که مدام رد می شدن واقعا خوشگل بودن ، زیبا تر از این ها تزئیینات گل ها بود که دو طرف راهروی عروس و داماد کار شده بود، گل های ریز صورتی و سفید و آبی و وجود شمع ها یه فضای خییره کننده رو به وجود آورده بود. یک طرف راهرو خانواده و فامیل های داماد نشسته بودن یک طرف فامیل های عروس . من و سوکی و کریس هم به جمع بچه های اکسو که طرف عروس نشسته بودن ، پیوستیم . چه تیپی هم زدن همه یه دست کت و شلوار همین رو هم به زبون آوردم

_ چه تیپی هم زدین ؛ تیپتون تو حلقم

این جمله دوم رو به فارسی گفتم

_ ما همیشه شماره یکیم

باز این رو همه با هم گفتن، اوق چه اعتماد به نفسی دارن اینا

_ راستی چرا شما سه تا با همین

همونطور که رو یه صندلی می شینم جواب کای رو میدم

_جلوی در همدیگرو دیدیم ، بعد از اینکه خبرنگارها  من رو دیدن کریس من رو فراری داد

_آه پس اون بتمن کریس خودمون بود ، کارت عالی بود پسر

این رو بکهی گفت

با صدای کسی که پشت تریبون ایستاده بود همه برگشتیم به سمتش

_ خب اول از همه باید ورود مهمانان گرامی مخصوصا آقای جانگ گیون سوک و گروه اکسو رو خوش آمد بگم

همه براشون دست زدن

_ البته این کریس جزومون نیست ما با این هیچ نسبتی نداریم

 این رو هم بکهی گفت

_حالا باز با من غریبه شدی اگه دیگه بهت چینی یاد دادم

_ خو میرم از لوهان می پرسم

_ بچه ها میگم چقدر جاش اینجا خالیه کاش بود یه بار دیگه همه دور هم جمع می شدیم

این یکی رو سهون گفت ، چانی که کنارش نشسته بود دستی به شونش زد

_ نگران نباش یا خودش میاد یا نامه اش

_ خب حالا مراسم رو شروع می کنیم ، آقا داماد وارد شود






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 24 تیر 1395
چهارشنبه 18 مرداد 1396 18:52
Link exchange is nothing else but it is only placing
the other person's web site link on your page at appropriate
place and other person will also do similar for you.
سه شنبه 19 مرداد 1395 09:19
رمانتون رو دوست دارم موضوعش جدیده...ولی توی ویسگون خیلیا منتظر ادامه رمانتون هستن اونجا تا قسمت 11 رو گذاشتید.به اون طرفداراتون هم توجه کنید خواهشا یا به سوالاشون جواب بدید.ممنون بازم از رمان خوبتون.
فاطمه اشرفی رادممنووووووووووووووووووووووووووونم حتما ادامه اش رو هم اینجا می ذارم هم تو ویسگون
یکشنبه 27 تیر 1395 13:07
سلام از اینکه با دوست نویسنده خوبم اشنا شدم خوشحالم احساس می کنم قبلن هم برای شما کامنت ارسال کرده بودم بهرصورت خوشحالم که مشغول نوشتن رمان هستید
فاطمه اشرفی رادبله منم بابت نظرتون ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی