تبلیغات
کره ای دهکده - پارت دوم قسمت 17 آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من



دوستان عذر میخوام مجبورم دو پارتیش کنم این طوری حجمش کمتر میشه

راستی رمان درخواستی هم می ذارم  هر موضوعی خواستید بگید من رمانش رو می نویسم مثلا در آینده قرار است که رمانی از خواب دختر خالم که از لی مین هو دیده رو بنویسم

به حرفم توجهی نکرد و بازم اومد جلو دیگه داشتم واقعا می ترسیدم وقتی دیدم به اندازه یه وجب ازم فاصله داره خودم رو کنار کشیدم اما اون بازم همون طور جلو اومد فهمیدم که با من نبوده از کنارم رد شد و رفت پشت سرم منم همینطور نگاهش کردم تا ببینم می خواد چیکار کنه که دیدم کیف من رو گرفته تو یه دستش و تو دست دیگش گوشیمه که داشت صدای اذان رو پخش می کرد ، تازه متوجه شدم صدا از چی بوده

_ دیگه از صدای گوشی خودتم می ترسی

_ هیچم نترسیدم

_ پس این من بودم که جیغ کشیدم و نزدیک بود از ترس سکته کنم

_ شاید

_ خوبه از زبون کم نمیاری

_ معلومه مدیر برنامه توئم . اوادیرشد

_ چی؟

بلند شدم شیشه آب معدنی رو از تو کیفم درآوردم

_ قرص می خوری؟

_ روتو اون طرف کن

_ چرا ؟ قرص خوردن خجالت داره؟

_ میشه روت رواونطرف کنی یه کاری دارم

_ آهان از اون کار واجبا

_ نخیرم نمیشه بدون اینکه سوال بپرسی روتو اون طرف کنی؟

بالخره به پشت سرش برگشت منم سریع وضوم رو گرفتم

_ حالا می تونی برگردی

منتظر یه تغییر تو چهره ام بود

_ منتظر چیزی نباش فقط می خواستم وضو بگیرم جهت اطلاعا عمومی بیشتر واسه نماز خوندن واجبه

_ منکه چیزی نپرسیدم

_ ولی می خواستی بپرسی

با قبله سنج گوشیم قلبه رو پیدا کردم مهر و چادرم رو دراوردم نمازم رو خوندم، بعد از تموم شدن نمازم دیدم سوکی دستش رو زیر چونش گذاشته و به من خیره شده

_چیه چرا اون طوری نگام می کنی؟

_ وقتی اینطوری می بینمت به این پی می برم که هیچی ازت نمی دونم

_ منم درست مثل تو احساس می کنم با این که تو این مدت شاید از خانوادت بهت نزدیک تر بودم اما هیچی  ازت نمی دونم

جا نمازم رو جمع کردم و دوباره تو کیفم گذاشتم و سرجام نشستم

_می تونم یه سوال ازت بپرسم؟

_ میتونم ازت یه سوال بپرسم

هردومون همزمان این رو گفتیم

_ اول توبگو

_ نه اول تو بگو

_ فک کردم فقط ما ایرانیا تعارفی هستیم باشه بابا من می پرسم ، الان از این زندگی که داری راضی هستی؟

_ یه مدت به این فکر می کردم که واقعا این همون زندگی که من می خواستمش اون موقع خیلی بیشتر از الان درگیر بودم شاید هفته ای دو ساعت می خوابیدم حتی یه مدت افسردگی گرفتم و خودم رو تو خونه حبس کردم اما وقتی یکم فکر کردم فهمیدم شاید این زندگی ایده آل من نبوده ولی لبخند و خوشحالی طرفدار هام برام باارزشترین چیزه

_ حالا نوبت توئه بپرس

_ بعد پویان برنامه ات چیه

_فعلا که درگیر برنامه های توئم ولی بعدش می خوام مدرک دکتری ام رو بگیرم و دوباره از نو شروع کنم شایدم دوباره یه کارخونه زدم

_ از این بابت خوشحالم ولی منظور من به زندگی شخصیت بود نمی خوای بعد پویان به هیچ کسی فرصت بدی

_عشق پویان یه عشق نبود این روالان می فهمم

نمی دونم از این حرفم چه برداشتی کرد که لبخند زد

_ چرا هیچکی به داد ما نمی رسه

_ حتما اونام من رو فراموش کردن مثل همه

از گذشته سوکی چیزی نمی دونستم ولی احتمالا غم بزرگی داشت

_ حتی اگه همه تو رو فراموش کرده باشن بازمیه نفر هست که همیشه هواسش به توئه

با این حرف من یه نگاه به آسمون انداخت  و یه لبخند خوشگل زد ، ناخودآگاه با این کارش منم به آسمون نگاه کردم و لبخند زدم خدایا شکرت. دیگه واقعا هوا داشت سرد می شد الان زمستون بود و هوا همینطوریش سرد بود چه برسه که ما تو جنگل گیر کرده بودیم.

داشتم از سرما می لرزیدم که دیدم یهو گرمم شد . به کت سوکی که رو شونه هام افتاده بود نگاه کردم

_ پس خودت چی این طوری که یخ می زنی

_ نترس من توهوای سرد تر از اینش هم بودم عادت دارم

_ بوی ادکلن گرمش به صورتم می خورد چه بوی خوبی داشت حالا که تو کتت رو به من دادی منم یه چیزی بهت میدم که دوس داری

_ مثلا چی؟

یه آبنبات چوبی از جیب مانتوم دراوردم به سمتش گرفتم

_ جه مجهز

_ من اینم دیگه

_ یه زمانی احساس می کردم من اعتماد به نفسم بالاست حالا با دیدن تومی فهمم که اشتباه می کردم تو وضعت از منم بدتره ....

با صدای بوق ماشین حرفش رو قطع کرد نور ماشن باعث شده بود آدمی رو که به طرف ما می اومد رو نبینیم ولی جلوتر که اومد فهمیدم منیجر سوکیه با دیدنش از خوشحالی جیغ کشیدم

_ واااااااااااااااااااااای ممنونم که اومدی مالا ما تا فردا از سرما یخ می زدیم

_ منم خوشحالم که تونستم پیداتون کنم والا رئیس من رو می کشت .

جلوی در آپارتمانم وایستاده بودم نه من میرفتم نه سوکی

_ یادت نشه قرص سرما خوردگی بخوری

_یادت نشه قرص سرما خوردگی بخوری

بازم مثل هم گفتیم هردومون زدیم زیرخنده

_ بابت امشب ممنونم اگه تو باهام نمیومدی شاید من تا الان از ترس سکته کرده بودم

_منم ازت ممنونمکه قبول کردی مدیر برنامه من باشی

دوباره با این حرفش یه لبخند زدم، می خواستم برم تو که با یاداوری یه موضوع برگشتم

_ آه راستی تو می تونی واسم یه ماشین گیر بیاری ، تو این مدت واقعا بهش نیاز دارم

_ باشه فقط فرقی نداره چی باشه

_ نه مدلش واسم مهم نیست

_ باشه همین فردا به دستت میرسه

_ ممنونم

اینبار واقعا رفتم تو چون خیلی خسته بودم سریع خوابم برد. با صدای زنگ گوشی از خواب بیدارشدم

به ساعت نگاه کردم این موقع صب کی زنگ زده

گوشی رو از رو میز برداشتم تا برداشتم قطع کردیه تماس از رئیس؟ رئیس با من چیکار داره؟

اینبار من باهاش تماس گرفتم

_ صبحتون بخیر با من کاری داشتید؟

_ یه سر بیا دفترم باید باهم حرف بزنیم

چه صداش عصبی بود

_ باشه فقط چه ساعتی ؟

_ همین الان بعد سریع گوشی رو قطع کرد این چرا این طوری بود . خیلی خسته بودم و خوابم میومد با اینحال یه کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم سریع یه ربعی حاضر شدم و از خونه زدم بیرون بازم مجبور شدم با تاکسی برم بعد ده دقیقه تاکسی جلوی کمپانی بزرگی که سوکی توش بود ، نگه داشت سریع پیاده شدم خودم رو به اتاق رئیس رسوندم تا حالا چند بار به اینجا اومده بودم اما نمی دونم چرا اینبار استرس داشتم در زدم با صدای رئیس در رو باز کردم و رفتم تو . احساس می کردم خیلی عصبیه اما واسه چی؟

_ چیزی شده آخه این موقع صب....

_این عکسا چیه؟

لب تابش رو چرخوند طرف من به عکسایی که همش از من و کریس تو شب عروسی بود نگاه می کردم اینا چرا اینجاست؟ این مگه سایت رسمی شبکه خبری snsنبود؟ پس این عکسا اونجا چیکار می کرد همه عکسایی بود که من و کریس یا توش نزدیک به هم بودیم یا در حال خندیدن بودیم

_ اینا رو کی گرفته؟

_ مهم این نیست که کی اینارو گرفته مهم اینه که این عکسا الان همه جا پخش شده

نه پس اون خبرنگار دنبال ما میومده ؟ اینقدر عکسا حرفه ای گرفته شده بود که منم که خودم اونجا بودم شک کردم به خودم

_ یه سوال ازت می پرسم راستش رو بگو تو با کریس رابطه ای داری؟

_ نه این چه حرفیه کریس فقط می خواست من رو از دست خبرنگار ها فراری بده همین

_ من با رئیس کمپانی کریس هم صحبت کردم اونم فقط یه راه حل واسه این مشکل ارائه داد ، دو راه بیشتر نداری یا اینکه بی خیال آبروی خودت و سوکی و کریس بشی یا اینکه ...

 _ یا اینکه؟

_ یا اینکه قبول کنی تو با کریس رابطه داری و مدتیه با هم قرار می ذارید

_ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...........


پایان

آنچه در قسمت 18خواهید خواند:

_ با قبول این رابطه هم اثر منفی این عکسا از بین میره هم به وجه این دو لطمه وارد نمیشه

_ بیا اینم از ماشینی که سفارشش رو داده بودی

به ماشینی که سوکی اشاره می کرد نگاه کردم ، یه فراری قرمز

_ فقط بهتره سوکی از این اتفاقات چیزی نفهمه بهتره که اونم فکر کنه شما دوتا با هم قرار می ذارید

احساس خفگی داشتم . امروز خبر قرار ما دوتا علنی می شد و سوکی هم می فهمید

دلم نمی خواست این خبر به گوش اون برسه

_ این راسته که شما دو تا باهم قرار می ذارید؟

_ بله درسته

با نگاهی که کریس بهم انداخت تا حدودی آروم شدم

این کیه نصفه شبی که در میزنه . در رو که باز کردم با  صورت قرمز سوکی روبه رو شدم

_ این خبرا چیه ؟ تو واقعا با کریس قرار می ذاشتی؟

_ آره

 



 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 تیر 1395
چهارشنبه 28 تیر 1396 11:22
We are a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your website offered us with valuable information to work
on. You have done an impressive job and our entire community will be thankful to you.
چهارشنبه 28 تیر 1396 10:23
Amazing! This blog looks just like my old one! It's on a totally different topic but it has pretty much the same layout
and design. Excellent choice of colors!
دوشنبه 26 تیر 1396 10:11
Thanks in support of sharing such a good thinking, paragraph is good, thats why i
have read it entirely
فاطمه اشرفی راد
جمعه 23 تیر 1396 17:51
Everyone loves what you guys are up too. This kind of clever
work and coverage! Keep up the good works guys I've incorporated you guys to blogroll.
فاطمه اشرفی رادThankful
چهارشنبه 21 تیر 1396 13:00
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News. Do
you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!

Thank you
فاطمه اشرفی رادNo, i don't know
جمعه 8 اردیبهشت 1396 10:12
My brother suggested I would possibly like this web site.
He was totally right. This submit truly made my day. You can not
believe simply how much time I had spent for this info! Thanks!
چهارشنبه 30 تیر 1395 15:53
عالی قسمت بعدو بزار
فاطمه اشرفی رادممنونم حتما
سه شنبه 29 تیر 1395 17:48
عالیه عزیزم.فوق العادس بقیش بذار. انگار دارم فیلم میبینم وقتی میخونم
فاطمه اشرفی رادمرسییییییییییییییییییییی عزیزم بقیه اش رو حتما تا نت گرفتم میذارم
سه شنبه 29 تیر 1395 16:16
سلام
دوست داری کلی آهنگ با حال و ارزشی دانلود کنی
زود بیا
دانلود جدیدترین آهنگ حامد زمانی با لینک مستقیم
http://shargh.us/fa/28939/دانلود-آهنگ-جدید-حامد-زمانی-بنام-۷-تیر.html
لطفا از تالار گفتمان ما هم بازدید کنید

http://shargh.us/forum/index.php
ممنون از لطفا شما
فاطمه اشرفی راد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی