تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 2 رمان کره ای
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
  قسمت2:
 استرسم وقتی که پام رو داخل فرودگاه کره گذاشتم بیشتر شد.فکرم همش اینه آیا کار درستی کردم اومدم اینجا.آیا دارم کار درست انجام میدم.
از دور پریا رو دیدم که داشت برام دست تکون می داد .اونم مثل من حجابش رو با خارج شدن از ایران برنداشته بود اما مثل همیشه خوشگل و شیک بود و از دفعه آخری که دیدمش خیلی لاغر تر شده بود ،جلو رفتم وهمدیگرو بغل کردیم
-سلام خوش اومدی عزیزم نمی دونی از دیدنت چقدر خوشحالم
-منم همینطور
-بیا بریم که کلی حرف دارم بهت بزنم
خونه ی پدربزرگ پریا تو یکی از خیابون های بالاشهر سئول بود .یک عمارت بزرگ سنتی با کلی خدمتکار که همه هم فرم خاصی تنشون داشتند زن ها کت و دامن سورمه ای که دور کمر و آستین هاشون سفید بود و مرد ها هم کت و شلوار به همون شکل .آقابزرگ (پدربزرگ پریا )یک تاجر بزرگ کره ایه که زمان دانشجویی اش با یک دختر مسلمون ایرانی آشنا می شه و بر خلاف تایید خانوادش مسلمون می شه وبا همون دختر ازدواج می کنه وقتی خانواده آقا بزرگ رفتار عروسشون رو می بینند نظرشون رو عوض می کنن و خانم بزرگ رو به عنوان عروسشون قبول می کنن . آقابزرگ و خانم بزرگ هنوز هم بعد از شست سال عاشق همدیگه هستند. اقا بزرگ از پویان و پدرش دل خوشی نداره به نظر اون مسبب مرگ دخترش، پویان وپدرش هستن .زوج خیلی مهربونی بودن،خانم بزرگ از اینکه پویان دختری مثل من رو ول کرده خیلی متاسف بود وحرص می خورد .
سه روز از اومدن من به کره گذشت امروز قرار برای ثبت نامم برم دانشگاه البته قبلش اقای حمیدی وکیل خونوادگیمون همه کار هارو انجام داده بود اما بلاخره لازم بود منم حضوری برم اونجا.
دانشگاه هانیانگ هم بزرگ بود وهم قشنگ اما چیزی که من رو آزار می داد این بود که تعداد انگشت شماری مثل من حجاب داشتن و من حس خوبی نداشتم
کارم رو که انجام دادم یه چرخی تو دانشگاه و بعد تو شهر زدم از دور یه رامن فروشی رو دیدم شدید حوس کرده بودم رامن بخورم دل رو به دریا زدم و رفتم .
جای قشنگ و ارومی بود یه زن خیلی مهربون به همراه همسر و دختر و پسرش اونجا رو می گردوندن .با دیدن این زن یاد مادرم ولیلا افتادم همین یه ساعت پیش باهاشون حرف زدم اما خیلی دلم براشون تنگ شد . بعد از رامن فروشی ادرس یه بازار خوب رو گرفتم  تا چیزایی رو که لازم دارم بگیرم . چند ساعت گشتم تا بالاخره وسائل مورد نیازم رو پیداکردم .موقع برگشت به خونه هوا داشت تاریک می شد وهمینطور سرد . اتوبوس هارو بلد نبودم ونمی تونستم هم به هیچ ماشین یا تاکسی اعتماد کنم ، پریا صبح خیلی اصرار کرد امروز نره سر کار و با من بیاد ولی من قبول نکردم نمی خواستم سربار دیگران باشم هم اینکه با اون ها زندگی می کنم بسه دیگه نمی خوام براشون مزاحمتی ایجاد کنم .
تا خونه ی آقابزرگ کلی راه بود هوا تاریک شده بود ،خیابونا خلوت بود و هوا خیلی سرد پاهام هم درد می کرد .صبح وقتی داشتم می اومدم اسم خیابونارو حفظ کردم هنوزم تو خوندن کلمات کره ای مشکل داشتم تو این یه سالی که تصمیم داشتم بیام کره زبانشون رو  به طور کامل یاد گرفتم اما تو نوشتن و خوندن این زبان یه خورده ضعیف بودم . صدای بوق و نور زیاد ماشین من رو از فکر هام بیرون آورد خواستم خودم رو کنار بکش م اما دیر شد و ماشین به پام خرد ومن رو زمین افتادم چون ماشین سرعتش رو کم کرده بود زیاد ضربه ی شدیدی نبود و آسیب ندیدم و فقط یه خورده پام می سوخت نور ماشین افتاده بود تو صورتم و چیزی رو نمی دیدم فقط یه سایه می دیدم که از ماشین پیاده شد و به طرف من می اومد
-مثل اینکه برات اتفاقی نیافتاده زودتر از وسط خیابون پاشو من عجله دارم
مردک عوضی با ماشینش زده پام ناکار کرده عذرخواهی که نمی کنه که هیچ،دوقورت ونیمش هم باقیه منم کم نیاوردم و الکی دادو بیداد راه انداختم
-آآآخ پام ،پام درد می کنه واااای واااااای خدا پام درد می کنه ،زدی داغونش کردی دیوونه
-چرا الکی شلوغش می کنی تو که کاریت نشده
-مگه حتما پاید بمیرم یا خونریزی کنم تا باورت بشه خب درد می کنه .حتم دارم شکسته
جلوی نور یک سایه بلند قد افتاد چهرشو نمی دید
-بذار ببینم دقیقا کجاش درد می کنه
کلاه رو سرش ،صورتش پوشونده بود ودیده نمی شد فقط می دیدم که یکی کنارم نشست ودستاش رو به طرف پام دراز کرد .از اینکه بخواد به پام دست بزنه ترسیدم و سریع پام رو عقب کشیدم
-یاااااااااااا چی کار می کنی
-مگه پات درد نمی کرد اگر شکسته باشه که نمی تونی به این راحتی حرکتش بدی . ببین من آدمای مثل تو رو زیاد دیدم امثال شما فقط می خوان دیگران رو تلکه کنن حتی سلامتی خودشون هم براشون مهم نیست.بهتره وقت من نگیری سریع برو پی کارت
هضم حرفاش برام سنگین بود تا حالا کسی باهام اینطوری حرف نزده بود . تو سریالای کره ای دیده بودم بچه پولدارایی مثل گوجونپیو  چطور با دیگران برخورد می کنن اما تا حالا فکر می کردم اینا همش فیلمه ولی حالا می فهمم همش حقیقت داره
-ببین آجوشی حتما باید پلیس بیاد .نمیشه به هر کسی دلت خواست بزنی و بعد بگی "چیزیت نشده ،لطفا از سر راهم برو کنار"
-چی؟آجوشی؟
مثل اینکه خیلی اعصبانی شد اینو از صدای نفس کشیدناش فهمیدم
-بیا چقدر می خوای بسته یا بازم بیشتر می خوای
دوتا 100 هزار وونی گرفته بود جلوم اینبار من جوش آوردم از رو زمین بلند شدم
-پولت نگه دار واسه خودت آجوشییییییییی

پایان قسمت 2
آنچه در قسمت 3 خواهید خواند:
امروز اولین روز تحصیلی من تو کره هست
-سلام تازه وارد ،اسم من لی سورائه اسم تو چیه
_سلام اسم منم نگار مسعودیانه از ایران اومدم
-می تونم بپرسم مشکلتون با من چیه؟
-من با شما مشکلی ندارم
-پس چرا اینطوری رفتار می کنید
-هع توهم زدید خانوم
-وااااااااااااااااای باورم نمی شه جانگ گیون سوک استادیار کلاس ماست
پایان


 




 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 21 بهمن 1394
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:09
This article is in fact a fastidious one it assists new net people, who are wishing
for blogging.
شنبه 14 مرداد 1396 16:40
Hey I know this is off topic but I was wondering if you
knew of any widgets I could add to my blog
that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe
you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything.

I truly enjoy reading your blog and I look forward
to your new updates.
فاطمه اشرفی رادممنونم چشم حتما.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 14:40
س قشنگ بود
یکشنبه 5 دی 1395 14:53
واااای عاااالییییی
فاطمه اشرفی رادمرسیییییییییییییییییییییی
یکشنبه 5 دی 1395 14:50
فاطمه اشرفی رادممنون بابت نظر خوبتون
چهارشنبه 23 تیر 1395 11:10
لایک.قشنگ بود
(مهدیه از نماشام)
فاطمه اشرفی رادمممنونممممممممممممممممم
پنجشنبه 10 تیر 1395 22:23
خوبـــــــــــــه فقط یکم فونتش ریز بود!
فاطمه اشرفی رادآهان از این به بعد درشتش می کنم
شنبه 24 بهمن 1394 06:51
ممنون از اینکه دنبال می کنی ادامه اش رو حتما می ذارم
پنجشنبه 22 بهمن 1394 18:08
عالیه عزیزم
چرا انقدر کم نوشتی؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی