تبلیغات
کره ای دهکده - پارت دوم قسمت 18 آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
اینم از ادامه قسمت 18 ببخشید که طول کشید . فقط نظرات کمه منم حالم گرفته اس نظر بدید خواهشا

ادامه:

_ هنوزم باید برم ؟

_آره فعلا این جاده رو برو

دیدم جاده خالیه و به جز ما کسی فلشم رو دراوردم زدم به سیستم یکی از آهنگ  اول ، آهنگ mr mr از گروه SNSDبود صداش رو تا ته زیاد کردم سقف رو هم برداشتم پام رو گذاشتم روی گاز سرعتم رو به 200 رسوندم اولش سوکی ترسید و دستش رو به در گرفت ولی بعد شروع کرد به خندیدن . چون صدای ضبط زیاد بود مجبور شد صداش رو ببره بالا

_فک نمی کردم تا این اندازه با هم تفاهم داشته باشیم

_ تو چی؟ آهان عشق سرعت رو میگی تو بیوگرافیت خونده بودنم عشق سرعتی ، شاید باورت نشه ولی من حتی تو امتحان رانندگیم هم پام رو گذاشتم رو گاز و ویراژ می دادم

_ خوب بعدش چی شد؟

_ هیچی افسر بعد اینکه نگه داشتم تا جایی که تونست بالا آورد و بعدشم معلومه دیگه من رو از ماشین پرت کرد بیرون ، تو که اهل بالا اوردن نیستی؟

_ من؟ به من میخوره آخه من خودم یه پای ثابت جریمه های پلیسم

آهنگ اول تموم شد آهنگ بعدی یه آهنگی از مرتضی پاشایی بود آهنگ مورد علاقه ام بود سرعتم رو با آهنگ زیاد و کم می کردم . بعد از ده دقیقه به یه جایی رسیدیم که سوکی گفت نگه دارم . منم نگه داشتم بیرونش به یه کلوپ می خورد اول تعجب کردم تو این مدت دیگه به سوکی اعتماد کرده بودم ولی الان از اینکه من رو به یه همچین جایی آورده بود خیلی تعجب کردم

_ تعجب نکن بیرونش اینطوریه ف نترس دنبالم بیا

آروم پشتش راه افتادم راست می گفت برخلاف انتظارم یه کافی شاپ بود که تو دل جنگل بود خیلی خوشگل بود . روی یکی از میز هایی که کنار ابشار بود ، نشستیم

_ وااای چه جای باحالیه

_ من که گفتم دنبالم بیا

_ این جا هارو با کیا میای؟ با دوست دخ...

_ نه ، اینجا رو فقط با خانواده ام اومدم حتی بیگ برادر رو هم به اینجا نیاوردم یا حتی جوسو روبا این حرفش دلم می خواست جیغ بکشم . سوکی که دید من می خندم یه لبخند از اون نوع پوزخندهاش رو زد . با اومدن گارسون هر دومون ساکت شدیم اون یه قهوه با شیر سفارش داد منم قهوه با کیک .بعد رفتن گارسون دیدم داره مشکوک نگاهم می کنه.

_ چرا این طوری نگاهم می کنی؟

_ اتفاقی افتاده نگار؟

باز گفت نگار این می خواد من رو به کشتن بده

_ نه ، چرا همچین سوالی می پرسی

_ آخه صب که یهو از خونه زدی بیرون بعدشم که اومدی اینقدر گیج می زدی که نزدیک بود به داشتن عقلت شک کنم الانم که یهو خیلی شیطون شدی ، همشون عجیبه مطمئنی چیزی نشده؟

با یاد اوری اتفاق صب دوباره دستپاچه شدم

_ نه ...نه ...همه چی خوبه

شونه ای بالا انداخت سرش رو تو گوشیش فرو برد .بعد اینکه قهوه هامون رو خوردیم چشمم به رودخونه ای که ما کنارش بودیم ، افتاد . رفتم کنارش یاد دیروز تو جنگل افتادم میشه گفت دیروز یکی از بهترین روز های زندگیم بود سوکی هم اومد کنارم دوباره فضولیم گل کرد یهو هلش دادم تو رودخونه عمقش زیاد نبود ولی حسابی خیس شد هوا سرد بود واسه همین دلم براش سوخت شال گردنم رو بهش دادم و خواستم کمکش کنم بیاد بیرون که یهو شال رو کشید طرف خودش من رو هم پرت کرد تو آب ، نامرد هنوز داشت دلم براش می سوخت پس حالا بگیر خودت خواستی ،با دستام رو آب هارو به طرفش حل می دادم اونم همین کار رو کرد نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم که احساس کردم دیگه دارم یخ می زنم دستم رو از یه شاخه ای گرفتم و خودم از آب بیرون آوردم ولی به شدت داشتم می لرزیدم نگاه سوکی هم که از رودخونه بیرون اومده بود به من افتاد                                                                                                                                  

_داری یخ می زنی تو که

با همون حال سعی کردم بخندم . سوار ماشین شدیم اینبار سوکی پشت فرمون نشست با ینکه بخاری ماشین روشن بود ، بازم می لرزیدم کتش رو در آورد ، نزدیکم شد تا کت رو بندازه رو شونه هام  ضربانم رفت بالا کت رو ازش گرفتم خودم انداختم اول تعجب کرد بعد زد زیر خنده

_ حالا که اینقدر فعال شدی بی زحمت اون کمربند رو هم ببندش.

تو راه از پنجره ماشین دوباره چشمم به همون پیرمرد دستفروش ، افتاد از خوشحالی جیغ کشیدم که همزمان شد با ترمز گرفتن سوکی

_ چی شد؟

_آجوشی

با خوشحالی از ماشین زدم بیرون با صدای در ماشین فهمیدم سوکی هم  داره میاد

_سلام عموجون

_سلام دخترم

_ من رو شناختی ؟

_ معلومه مگه میشه شما رو فراموش کنم شما همون زوج خوشبختی هستین که اون موقع شب اومدین پیش من

یه نگاه به سوکی انداختم ، زوج خوشبخت

_ بیا بشین دخترم چرا شما دو تا خیسید؟

_ آخه یه آدم دیوونه پرتمون کرد تو رودخونه

دوباره بهش نگاه کردم به من میگه دیوونه

_خدا همه دیوونه ها رو شفا بده

یعنی دوست داشتم همین مشتم رو تو صورت سوکی بزنم

_ خب حالا بیاید از خودتون بگید رفتید زیارت؟

_ آره

_ واقعا؟ واقعا رفتید مشهد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 5 مرداد 1395
شنبه 18 شهریور 1396 13:35
Your style is unique compared to other folks I've read stuff from.

Many thanks for posting when you've got the opportunity, Guess I'll just bookmark this blog.
فاطمه اشرفی رادI was happy
چهارشنبه 7 تیر 1396 02:18
Exactly what I was looking for, thanks for putting up.
فاطمه اشرفی راد
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:04
You can definitely see your expertise in the work you
write. The world hopes for even more passionate writers such as you who are not afraid
to say how they believe. All the time follow your heart.
فاطمه اشرفی رادTANKS
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 11:11
This is my first time pay a visit at here and i am in fact impressed to read
everthing at alone place.
سه شنبه 19 مرداد 1395 20:31
بسی داره جذاب میشه
.
.
.
.
از نماشا ام
فاطمه اشرفی رادممنوووووووووووووووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی