تبلیغات
کره ای دهکده - پارت دوم قسمت 21 آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من









ادامه:

دستام رو بالا آوردم همونطور که حدس زده بودم دستام با خون قرمز شده بود سریع طوری که نگین و ادم هاش متوجه ما نشن دستای کریس رو باز کردم  ، نگاهم به در افتاد که یادشون شده بود ببندنش می خواستم کریس رو بلند کنم که همون لحظه نگین به سمت ما برگشت

_کجا خانوم مگه اینجا بهت داره بد می گذره

_بذار کریس بره اون حالش خوب نیست ، من اینجا میمونم بذار اون بره

_این حقه ها قدیمی شده

_باور کن راس می گم یه نگاه به کریس بنداز به نظرت این حالت ها هم نقشه

اومد جلو و یه صندلی گذاشت رو به روی کریس

_چی شده ؟ چرا حال ایدل ما بد شده ؟ اتفاقا کریس باید باشه تا قضیه جالب تر بشه این طوری محبوبیتم بین جوونا افزایش پیدا می کنه

_تو دیوونه ای ، به این چی کار داری

دیدم همینطور سرخوشانه داره می خنده عصبانیتم بیشتر شد صدام هم بالا گرفت

_مگه کری ؟ نمی شنوی دارم می گم حالش خوب نیست ممکنه بمیره بذار بره من جاش اینجا میمونم

دوباره دل دردم شروع شد، اه لعنتی نباید صدام رو بالا می بردم دوباره این درد قدیمی شروع شد. نگین بعد حرف من خونش به جوش اومد از رو صندلی بلند شد اومد روبه روی من خم شد تو صورتم دستش رو بالا برد و تا به خودم بیام دیدم افتادم رو زمین و صورتم به خاطر سیلی نگین داره می سوزه ، مزه شور خون رو تو دهنم احساس کردم ، الهی دستت بشکنه با اینکه دختره اما چه دست سنگینی داره  . یه نگاه به کریس انداختم انگاری شدت دردش بیشتر شده بود

_قصدت چیه؟ می خوای با ما چیکار کنی؟

_نترس ، زیاد معطلتون نمی کنم بار هام که از مرز خارج بشه من هم از این خراب شده میزنم بیرون اونوقت شما دو تا هم اینجا مثل دو کبوتر عاشق به خاطر فضولی بیجاتون زنده زنده می میرید

می خواستم جوابش رو بدم که از بیرون انبار صدای ماشن اومد

_یون جی برو ببین ماشین هریه

یکی از اون مرد های غول پیکر رفت جلوی در که ببینه کیه

_خانم ،خانم

_چیه

_ماموران

_چی؟

_مامورهای پلیس جلوی درن تعدادشون زیاده

_اه لعنتیی

یه نگاه به کریس انداخت ، نمی دونستم چی تو سرش می گذره

_بلند شو ببینم

کریس رو بلند کرد و اسلحه رو گذاشت رو سرش

_دنبالم بیا

دختره دیوونه باید حدس می زدم ، اون حالش خوب نیست ، رفت جلوی در و در انباری رو تا آخر باز کرد

_اگه نزارید من و آدمام از اینجا بریم این ماشه رو میکشم اینی که اینجاست رو می شناسید مگه نه کریسه

_بهتره خودتون رو تسلیم کنید این طوری می تونیم واستون تخفیف بگیریم

با این حرف پلیس نگین قهقهه اش رو سر داد من از اونجایی که بودم نمی تونستم بیرون رو ببینم

_ من تخفیفتون رو نمی خوام فقط بذار من و بچه ها از اینجا بریم والا اینی رو که اینجاست می کشم

_نگار کجاست؟

این صدای سوکیه ، اون هم اینجاست ، با شنیدن صداش اشک تو چشام نشست چقدر دلم براش تنگ شده بود

_اون حالش خوبه ولی اگه نذارید ما بریم اون رو هم می کشم

_نگین، دخترم خواهش می کنم بس کن تو که اینطوری نبودی آخه این کارا چیه ؟ اصلن چرا باید واسه زنده موندنت آدم گروگان بگیری

_پدر گرامی هم اینجا تشریف دارن از دیدنتون بی نهایت شاد شدم ، بیا جلوتر ، بیا خوب دخترت رو تماشا کن ببین الآن اون چیزی که می خواستی شدم بیا ببین دخترت شده رئیس آدم بدا ، شده رئیس بدبخت کردن جوونا ، بیا نگاه کن بیا شدم یکی از بهترین پخش کننده های مواد مخدر تو کل دنیا می فهمی تو کل دنیا حالا برو پزم رو به دوستات بده بگو دخترم شده رئیس شده بهترین اینه اون چیزی که تو تمام این سالا واسش تلاش کردم ...

صدای نگین بالا رفته بود و خش دار شده بود انگار داشت اشک می ریخت

_الان دیگه هم من دکترم هم مهندس هم طراح هم مدیر هم حسابدار هم صادر کننده هم تولید کننده دیگه چی می خوای ، اگه چیز دیگه ای هم مونده بگو

حات هاش دست خودش نبود تو خوردن اون زهرماری ها زیاده روی کرده بود

_اه فک کنم یه چیزی کمه ، قهرمان ...قهرمان نشدم هنوز ...می خوام الان قهرمان هم بشم به خاطر همین هم کریس رو آزاد می کنم

دست کریس رو ول کرد ، کریس هم اینقدر حالش بد بود که افتاد رو زمین

_اینم از پایان قهرمان بزرگ

یهو اسلحه رو گذاشت رو سر خودش، یاد کار پویان افتادم ولی این خیلی جدی تر بود

_ دیوونه شدی نگین این کارا چیه ؟ من معذرت میخوام

_دیگه دیره این رو باید ده سال پیش می گفتی نه حالا ، نه حالا که تا خرخره تو منجلابم

_هنوزم دیر نشده تو خودت رو تسلیم کن من قول میدم واست تخفیف بگیرم ، می تونی دوباره از نو شروع کنی

_از نو شروع کنم ؟ چیرو؟ زندگی من از اولش تو منجلاب بود

می خواست ماشه رو بکشه که پلیس پیش دستی کرد و یه گلوله به دست نگین زد آدم های نگین هم با پلیس درگیر شدن اما همشون کشته شدن من هم از ترس چشام رو بسته بودم نگران کریس و سوکی بودم بعد یه ده دقیقه ای که دیدم صداها قطع شد چشام رو باز کردم ، با دو تا چش مشکی آشنا  روبه رو شدم   چشام ازاشک تار شده بود نمی تونستم درست ببینمش هر چی هم کنار می زدمشون بازم سرازیر می شدن چشای اون هم قرمز شده بود

_ ببخشید من واقعا متاسفم

این رو گفت و به سمت من اومد می خواستم بغلم کنه که خودم رو کنار کشیدم

_اوا خاک به سرم

سوکی از این کارم تعجب کرده بود. بعد چند لحظه ای با همون چشای قرمزش خندید منم خندیدم نمی دونم چه قدر تو این حالت بودیم که دیدم کتش رو در آورد انداخت رو شونه هام شدت ریزش اشکام بیشتر شد. بااینکه داشتم گریه می کردم اما یه لبخند زدم اونم جوابم رو با لبخند داد ، خوشحالم که تونستم دوباره لبخندش رو ببینم ، اون لحظه ها با سکوت بینمون گذشت نه من می تونستم حرف بزنم نه اون چیزی می گفت .سوکی کمکم کرد تا پاشم البته این رو می فهمیدم که حتی الان هم سعی داره فاصله رو حفظ کنه و بابت این مسئله خیلی ازش ممنون بودم موقعی که می خواستم سوار ماشین بشم برای آخرین بار یه نگاه به نگین انداختم بیچاره پویان که عاشق یه همچین آدمی شده بود چرا باید این دختر خودش زندگی خودش رو به تباهی بکشونه ، خوشبختانه نگین فقط دستش صدمه دیده بود پدرش همراهش سوار آمبولانس شد

_کریس کجاست

اطراف رو نگاه انداختم اما پیداش نکردم

_بردنش بیمارستان ، نگران نباش چیزی نبوده فقط به خاطر شرایط روحیش حالش بد شده

_ولی نزدیک بود بمیره

_ولی الآن سالمه

پلیس اصرار داشت همین شبی از من بازجویی کنه اما سوکی قانعشون کرد که فردا خودش من رو میاره اداره پلیس ، حالم خوش نبود ، دل دردم هنوز ادامه داشتاین درد هم هیچ وقت من رو رها نمیکنه امدادگری که اونجا بود زخم هام رو عفونی کرد و بست و یه قرص هم داد تا دل دردم آرو بگیره تو ماشین به ثانیه نکشیده چشام بسته شد و خوابم گرفت.....






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 مرداد 1395
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:33
Hi, I do think this is a great blog. I stumbledupon it ;) I'm going to come
back once again since i have book marked it. Money and freedom
is the best way to change, may you be rich and
continue to help other people.
فاطمه اشرفی رادممنونم
شنبه 2 اردیبهشت 1396 11:20
Hi there, I enjoy reading all of your article. I like to write a little comment to support you.
پنجشنبه 28 مرداد 1395 16:25
این قسمتم عالی بود.من صد میدم چون که حتی با این که نظرات زیاد نیستن تمام تلاشتو میکنی
فاطمه اشرفی رادمرسی عزیزم
چهارشنبه 27 مرداد 1395 19:38
فاطمه اشرفی راد
چهارشنبه 27 مرداد 1395 14:07
ادامه اشو بزار منکه به رمانت 1000000000000 میدم
فاطمه اشرفی رادممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی