تبلیغات
کره ای دهکده - پارت اول قسمت بیست و دو آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


خیلی دیر شد عذر میخوام از همه ی دوستان

قسمت 22:

این یعنی اینکه ...من رو دوست داره .وای قلبم افتاد تو دهنم

_چرا اینقدر سرخ شدی؟

_کی؟من؟کجا؟

سوکی باز دوباره به خنده افتاد.سریع اینه ام رو گرفتم جلوم . سوکی راست می گفت سرخ شده بودم

_این واسه اینه که هوا سرده

_دروغگو

_هوم ، فک کنم گشنم شده

_چیش ، چی شد ترست برطرف شد ؟

_اوهوم

_صب کن الان میام

سوکی از ماشین پیاده شد. دلم نمی خواست یه امشب رو به چیزی غیر از سوکی فکر کنم . با این فکر یه لبخند زدم.سوکی پنج دقیقه بعد با دو تا نودل آماده برگشت .موقع خوردن نودل یاد سفر فردا افتادم

_ای وای فردا باید بریم ژاپن ....تو آماده ای

_آره معلومه

_ولی من خوابم میاد ، خسته ام الان ساعت سه صبحه ما هفت پرواز داریم

_نگران نباش به تاخیر افتاد شب میریم

یهو از خوشحالی جیغ کشیدم

_راس می گی؟ وای خدایا شکرت

_ترسوندیم .

اون شب رو با خوشحالی و بدون هیچ دغدغه ای خوابیدم اینقدر خسته بودم که وقتی بیدار شدم ساعت 1 ظهر شده بود . دیگه وقت صبحانه نبود در عوض واسه خودم یه ناهار مفصل درست کردم . بعد ناهار من و سوکی با کلی استتار و تغییر چهره به اداره پلیس رفتیم اونجا یه چند تا سوال از من و همینطور سوکی پرسیدن ما هم جواب دادیم . آخر سر هم مامور پلیس از من پرسید شکایتی از نگین ندارم . منم جواب منفی دادم نگین فقط به خوش بدی کرد . تو ماشین نشسته بودیم که یاد یه مسئله ای افتادم سریع گوشیم رو درآوردم و به منیجر کریس زنگ زدم اونم گفتش که کریس هنوز مرخص نشده و تو بیمارستانه آدرس بیمارستان رو پرسیدم و با سوکی به همون ادرس رفتیم . فک می کردم باید جلوی در اتاق کریس شلوغ باشه اما خوشبختانه هیچکی به جز پزشک و منیجر کریس اونجا نبود اول من و بعدش هم سوکی وارد اتاق شدیم . دسته گلی رو که گرفته بودم رو میز کنار تختش گذاشتم به نظر حالش بهتر شده بود .

_ حالت خوبه؟ دیشب نزدیک بود سکته کنم

_آره بهترم

یه نگاه به سوکی انداخت .

پزشکش که از دیدن سوکی خوشحال شده بود بعد معاینه  کریس از اتاق خارج شد.

_می گم چطور شده که هیچکی جلوی در اتاق نیست

_ با کلی بدبختی تونستیم آدمای اینجا رو راضی کنیم فیلم و عکس نگیرن . خدارو شکر تا الان خبرنگار ها متوجه نشدن تازه واسه اینکه جلب توجه نشیم بچه های اکسو رو راضی کردیم اینجا نیان

اینا رو منیجر کریس گفت همون موقع تلفنش زنگ زد و از اتاق خارج شد فقط موندیم ما سه نفر سوکی هم تلفنش زنگ خورد و اونم  از کریس خداحافظی کرد و رفت .

_متاسفم

_واسه چی ؟

_نتونستم مراقبت باشم و این منو خجالت زده می کنه

_این چه حرفیه اگه به خاطر تو نبود هیچ کس به فکر نجات من نمیافتاد اگه  اون همه پلیس اونجا ظاهر شد به خاطر نجات جون تو بود نه من

_اینم حرفیه

_چیش حالا من یه چی گفتم

_حرف حق رو زدی

_اصلن من قهرم

می خواستم برم که آستینم رو گرفت. خدارو شکر اینبار دستم رو نگرفت

_نگار نگران نباش من خودم ...همه چیز رو به مردم می گم و این رابطه دروغی رو تمومش می کنم

_ولی آخه ...

_خودمم دیگه خسته شدم تو این مدت کوتاه که با هم بودیم تو تمام فکرت پیش سوکی بود . می دونم که دوسش داری پس این واسه هردومون بهتره ، فقط بزار بگم تو این مدت با هم به اختلاف خوردیم نمی تونم بگم از اولش هم هیچی نبوده

با اینکه حرفاش واسم مبهم بود اما قبول کردم . اون شب به سختی تونستیم وارد فرودگاه بشیم ازدحام جمعیت به قدری زیاد بود که  که نصف فرودگاه ، پر  شده بود . با هر سختی بود از بین جمعیت عبور کردیم تو هواپیما هم تا نشستم چشمام رو بستم فردا صب سوکی مصاحبه داشت بعد از اون جشن امضا واسه مردم داشت بعد اون هم قرار بود تو یک برنامه تلویزیونی شرکت کنه وای خدا، موقع اومدن به کره حتی فکر این رو هم نمی کردم که یه همچین اتفاقاتی واسم بیافته انگاری تموم این روز ها  رو تو خواب می دیدم واقعی نبودن مخصوصا اعتراف دیشب سوکی .

تو اتاق گریم استودیو بودیم گریمور سوکی رو واسه برنامه زنده آماده می کرد من هم تا آماده شدن سوکی یه چرخی تو سایت هوادارای سوکی زدم . مثل همیشه دلشون می خواست حتی یه بارم شده سوکی رو از نزدیک ببینن بعضی ها هم اصرار داشتن شماره تماس سوکی رو بگیرن این بین یکی از نظر ها توجهم رو جلب کرد " گیون سوک یکی از قهرمان های زندگی منه با اینکه من زیاد از گیون سوک خوشم نمیاد اما همیشه تحسینش می کنم اون با تمام مخالف هاش جنگید و به همشون فهموند که هر چیزی رو بخواد می تونه بدست بیاره با اینکه تو زندگیش سختی های زیادی رو کشیده اما هیچوقت تسلیم نشد با اینکه بیشتر کمپانی های کره باهاش سر جنگ داشتن اما اون همیشه لبخند زد با اینکه همه موفقیت ها و آرزو هاش رو به تمسخر می گرفتند اما اون با تلاش های پایان ناپذیرش به همه فهموند که هیچ چیزی واسه اون دست نیافتنی نیست ، جانگ گیون سوک فایتینگ " . من هیچی در مورد زندگی و گذشته سوکی نمی دونم حالا این رو می فهمم  ، گذشته ی سوکی چطور بوده که همه ازش حرف می زنن خیلی دلم می خواد بدونم  ، نمی تونستم از خودش بپرسم بهتر بود از مین آ بپرسم اون خیلی ساله که به سوکی نزدیکه حتما از این گذشته خبر داره . حضور سوکی تو برنامه یه ساعت طول کشید بعد برنامه وقتمون خالی شد و با خستگی به هتل اقامتمون برگشتیم . خستگیم با یه چرت عصرانه پرید ، با لیلا تماس گرفتم مدتی میشد که باهاشون تماس نگرفته بودم دلم واسه شوخیا و صداش تنگ شده بود یه ساعتی رو با لیلا و مامان حرف زدم بعد قطع کردن تلفن ، در اتاقم زده شد با دیدن سوکی اشکام رو که از دلتنگی ندیدن مامان و لیلا بود رو ، پاک کردم

_چیزی شده ؟ چرا چشات قرمزه ؟

_هیچی

_گریه کردی؟

_نه فقط یه خورده دلتنگ خونواده ام شدم ، همین

_می خوای از دلتنگی در بیای

_چطوری؟

_دنبالم بیا

_کجا؟

_خودت می فهمی ، بیا

کیفم رو برداشتم و دنبالش راه افتادم باز هم استتار کردیم واسه همین تونستیم راحت از هتل خارج بشیم

_با چی می خوایم بریم ؟ ما که ماشین همرامون نیاوردیم...

همینطور که من حرف می زدم اون در تاکسی اختصاصی هتل رو باز می کرد

_بیا اینم ماشین

_اوه مای گاد ، چه سرعتی

_نمی خوای سوار شی

اول من سوار شدم و سوکی در رو بست بعد هم خودش از در دیگه سوار شد .

_واسه ماه عسل اومدید؟

به سرفه افتادم ، این دیگه چی بود ،سوکی جوابش رو به ژاپنی داد واسه همین نفهمیدم چی میگه فقط مرد راننده یه لبخندی زد و ماشینش رو روشن کرد هنوز هم نمیدونستم سوکی من رو داره کجا می بره .

_میشه بگی کجا داریم میریم

_یه جای خیلی خوب

با تعجب به سوکی نگاه می کردم ، چی تو سرش می گذره.نیم ساعت بعد به یه محوطه خالی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم سوکی باز یه جمله ای رو به ژاپنی به راننده گفت اونم سرش رو به معنای باشه تکون داد .

_دنبالم بیا

_اینجا دیگه کجاست؟

_بیا خودت متوجه می شی

منم دیگه بدون هیچ حرفی کنارش راه می رفتم انگاری یه جای توریستی بود آخه جلوی درش مردم تو صف ایستاده بودن و بلیط تهیه می کردن ، اینجا دیگه کجاست

وقتی از در ورودی عبور کردیم وارد یه راهرو شدیم که خیلی رویایی بود همش از یخ بود ولی با کلی تزیینات که چشم آدم رو خیره می کرد . بعد اون راهرو رویایی به یه محوطه باز رسیدیم با دهن بازبه منظره روبه روم خیره شدم بودم ، اینطور چیزارو تو اینترنت دیده بودم اما از نزدیک واقعا فرق داشت محشر بودن با هیجان به قصر ها و نماهای یخی روبه روم که هر کدوم به اندازه یه ورزشگاه بودن ،  نگاه می کردم من عاشق اینطور سازه ها بودم

_وااای چه خوشگله

_دیدی من جای بدی نمیارمت این رو قبلا هم گفتم ،بزن بریم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 شهریور 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی