تبلیغات
کره ای دهکده - پارت دوم قسمت 22 آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من






ادامه:

قصر سیندرلا ، پارتنون ، برج ایفل ، برج کج پیزا،کالسکه بابانوئل و... که همه از یخ بودن واقعا هیجان انگیز بود ، من با بعضی از توریست هایی که اونجا بودن دوست شدم  و باهاشون عکس می انداختم . از دور یه عده از  مردم رو دیدم که تجمع کردن کنجکاو شدم بدونم اونجا چیه

_اونجا چرا شلوغه ؟

_نمی دونم

با هم دیگه رفتیم جلو یه چاه گنده اونجا بود که یه سری از مردم چشاشون رو می بستن و سنگ داخل چاه می انداختن

_این چیه؟

این رو از یه زنی که  می خواست سنگ رو بندازه پرسیدم

_می گن اگه یه سنگ تو این چاه بندازی آرزوت برآورده می شه

_واقعا

_آره این قبلا به صورت یه افسانه بوده اما الان دیگه مردم به این باور رسیدن که این واقعیت

با اینکه به این چیزا اعتقاد نداشتم اما دلم می خواست امتحانش کنم دو تا سنگ پیدا کردم یکی رو خودم برداشتم یکی رو هم دادم به سوکی

_تو به این چیزا اعتقاد داری؟

_نه ، ولی امتحانش مجانیه

چشام رو بستم اولین چیزی که تو ذهنم بود رو آرزو کردم و سنگ رو به داخل گودال انداختم سوکی هم همین کار رو تکرار کرد

_چی آرزو کردی؟

_اینکه همیشه مثل همین الان شاد باشی ، تو چی آرزو کردی؟

_اینکه همیشه بدون نگرانی کنارت بمونم

برای چند ثانیه همینطور بی حرف به هم خیره موندیم . واقعا ازش ممنونم اگه نمی دیدمش معلوم نبود  من چه حالی می داشتم . تو این دو روزه که تو ژاپن بودیم فرصت نشد با مین آ درمورد گذاشته سوکی صحبت کنم بعد برگشتنمون هم اینقدر سرمون شلوغ شده بود که فرصت غذاخوردنم نداشتیم ،رابطه من و سوکی روز به روز بهتر می شد دیگه زمستون کم کم داشت جای خودش رو به بهار می داد هرازگاهی با اکسو در ارتباط بودم کریس بی خبر به چین برگشته بود کای هم به خاطر سریالش درگیر شده بود الان تنها دلخوشیم سوکی بود واقعا از اینکه کنارش بودم احساس خوبی داشتم احساسی که هیچ وقت به پویان نداشتم ، گاهی اوقات با سوکی اختلاف عقیده پیدا می کردم اختلافی که ناشی از تفاوت دین هامون ، بود با این حال بعدش سعی می کردیم با هم دیگه به یه نظر مشترک برسیم ، صاحب آپارتمانی که من توش زندگی می کردم به خاطر جمع کردن وسایلش چند روزی به کره برگشته بود و با من تو همون واحد زندگی می کرد البته این هم به اصرار من بود خانم خیلی مهربون و با فهمی بود دلم می خواست همیشه به حرفاش گوش بدم با دیدنش یاد مادربزرگ خدابیامرزم میافتم اونم زن خیلی خوبی بود . امروز قرار بود با سوکی تو یه مراسمی که واسه خیریه بود ، شرکت کنیم . اونجا سوکی واسه بچه های سرطانی یه شعر خوند بعضی هاشون دوست داشتن خواننده بشن ، بعضی هاشون هم می خواستن  خلبان یا دکتر بشن بچه های شیرینی بودن با دیدن سوکی همشون شاد شده بودن . بعد تموم شدن مراسم ازدحام جمعیت زیاد بود و سخت بود که عبور کنیم موقعی که از بین جمعیت عبور می کردیم  یه مردی از بین جمعیت یه کلمه ای رو گفت که من معنیش رونمی دونستم

_ho_sel

نمی دونم این معنیش چی بود اما سوکی حسابی بهم ریخت این رو از صدای نفساش فهمیدم ولی با این حال سعی می کرد لبخند بزنه.........


ادامه دارد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 شهریور 1395
یکشنبه 11 تیر 1396 07:06
We're a bunch of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your site provided us with helpful info to work on. You've done a formidable activity and our entire group can be grateful to you.
فاطمه اشرفی راد Okay thanks
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:14
I have read so many content about the blogger lovers except this paragraph
is in fact a good paragraph, keep it up.
دوشنبه 8 شهریور 1395 14:11
قالبتو عوض کن
شنبه 6 شهریور 1395 11:41
یه چیزی میشی
فاطمه اشرفی رادچینجا؟واااااااااای
شنبه 6 شهریور 1395 11:40
خوبه
فاطمه اشرفی راد
جمعه 5 شهریور 1395 10:16
وای عزیزم محشره ادامه بده
فاطمه اشرفی رادمرسی می خوام ادامه اش رو بنویسم ولی شاید امروز نتونم بذارم فردا صب می ذرام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی