تبلیغات
کره ای دهکده - پارت دوم قسمت 23 آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


ادامه:

امروز سوکی کنسرتش تو فیلیپین تموم می شد برمی گشت کره از اومدنش خیلی خوشحال بودم بعد یه ماه می تونستم باز ببینمش سوجو می گفت ساعت دوازده می رسن سعول یه نگاه به ساعتم انداختم ساعت ده ونیم بود ، یه تاکسی گرفتم و نیم ساعته رسیدم خونه . بعد نمازم غذای مورد علاقه خودمو که سوکی هم انتخابش کرد بود رو درست کردم می خواستم امروز دعوتش کنم واسه ناهار بیاد اینجا . همه کارهام که تموم شد ساعت رو نگاه کردم دقیقا دوازده بود یه آفرین به خودم گفتم و لباسم رو عوض کردم . ساعت یک و نیم شد ولی هنوز سوکی برنگشته بود احتمالا به خاطر طرفداراش تو فرودگاه گیر کرده بود به گلدون ها آب دادم با دیدنشون یاد مادربزرگ افتادم چقدر دلم براش تنگ شده بود . دیدم کار دیگه ای که ندارم بکنم یکم به درسام رسیدم اما فایده ای نداشت ذهنم مشغول بود ساعت دو و نیم شده بود ولی هنوز سوکی نیومده بود نتونستم بیشتر از این صبر کنم و شماره سوجو رو گرفتم اه لعنتی خاموش بود دلم شور میزد پس چرا نرسیدن . با صدایی که از بیرون شنیدم خودم رو به در رسوندم ، خودش بود با خوشحالی در رو باز کردم

-سلا......

باز از اون زهرماری ها خورده؟ همین رو هم به زبون آوردم

_من؟ .....نه

_دروغگو ، مگه قرار نشد کم کم ترکش کنی

_ تقصیر این رفقاست ،چیکار کنم ؟ قول می دم بزارمش کنار همین یه بار رو فراموش کن ، هوم باشه

هیچ وقت نتونستم با این یه مورد کنار بیام

_ آه می خواستی چیزی بهم بگی آخه خیلی با هیجان بیرون اومدی

_نه ....الان دیگه نه

دومی رو آروم گفتم

_پس حتما به خاطر دیدن منه که اینطوری خوشحال شدی؟ آره

_اصلنم تا فردا با من حرف نزن ، مثلا قهرم

بعدش برگشتم تو خونه و در رو بستم و تا جایی که می تونستم غذاها رو خودم خوردم . صب با صدای کوبیده شدن در چشام رو باز کردم کیه صبح به این زودی مانتوم رو تنم کردم و یه شال هم رو سرم انداختم و همونطور به طرف در میرفتم

_اومدم....اومدم

در رو که باز کردم با چهره خندان سوکی رو به رو شدم شاید داشتم خواب می دیدم یه دور چشام رو باز و بسته کردم درسته خودش بود ولی صبحه به این زودی

_ بیا بریم سر قرار

_هه؟؟؟؟؟

با دیدن دریا با ذوق از ماشین پیاده شدم و به طرف دریا دوییدم با اینکه دریا همین کنارم بود اما این چندوقته اینقدر سرم شلوغ بود که فرصت نکردم بیام دریا کفشام رو درآوردم و پرت کردم یه طرف رفتم تو آب ،سوکی با اینکه کلاه و عینک داشت اما با احتیاط از ماشین پیاده می شد ساحل خلوت بود و کسی حواسش به ما نبود داشتم میرفتم جلوتر که یهو افتادم تو آب هنوز دریا عمق نداشت و من همونطوری که تو آب نشسته بودم برگشتم ببینم کی این کارو کرد که با چهره خندون سوکی روبه رو شدم

_منو میندازی تو آب

شالگردنش رو کشیدم اونم افتاد تو آب  ،اون اول شروع کرد به آب پاشیدن منم همون کار رو تکرار کردم تا ده دقیقه ای مشغول بودیم که من خسته شدم رفتم کنار نشستم سوکی هم به دنبال من از دریا بیرون اومد و کنارم رو زمین افتاد . گوشیم رو از کیفم درآوردم

_یک دو سه کیمچی

سریع یه سلفی گرفتم سوکی شک زده از جاش بلند شد

_یااا چرا یهو گرفتی من حواسم نبود

همونطوری که داشتم عکسی که گرفته بودم رو می آوردم ، جواب سوکی رو هم می دادم

_اشکالی نداره

با دیدن عکس از خنده روده بر شدم سوکی خیلی خنده دار افتاده بود

_ببینم

_خیلی باحاله

_خب بده منم ببینم

_نه تو می زنی پاکش می کنی

_ نه این کار رو نمی کنم

_باشه پس تو دست خودم

از دور عکس رو بهش نشون دادم . با دیدن عکس اخم کرد می خواست گوشی رو از دستم چنگ بزنه که من بلند شدم و از دستش فرار کردم اونم دویید دنبال من هر از گاهی واسش یه شکلک هم در مکسی  آوردم

_مگه دستم بهت نرسه ، صبر کن

_نمی خواام

می خواست جواب بده که پاش پیچ خورد و افتاد زمین ، اینبار به سمتش دوییدم

_چی شده ؟ حالت خوبه ؟ طوریت که نشد؟

_نه یعنی.....

تا می خواست ادامه اش رو بگه گوشی رو از دستم قاپید و واسم شکلک درآورد ، عوضی همش نقشه بود

_بلاخره گرفتمش

_بدش به من

_نمی خوااام

جلوی چشام اون عکس رو پاک کرد ، نامرد سرم کلاه گذاشت

اینبار اون گوشی رو گرفت به سمتمون و می خواست سلفی بگیره واسه اینکه اینبار برعکس نشه من سریع یه ژست گرفتم

_بده ببینم

_یه لحظه صبر کن

گوشی خودش رو درآورد و از گوشی من به خودش زنگ زد و بعدش هم به طرف من گرفتش ، همین عکسی که الان گرفته بودیم افتاده بود رو گوشیش الحق هم عکس قشنگی شده بود یه لبخندی زدم و گوشیم رو ازش گرفتم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 شهریور 1395
شنبه 18 شهریور 1396 18:29
I was suggested this web site by my cousin.
I'm not sure whether this post is written by him as no one else know such detailed about my
trouble. You are amazing! Thanks!
فاطمه اشرفی رادThank you, I did not notice the last one
چهارشنبه 18 مرداد 1396 14:52
Everyone loves what you guys tend to be up too. This
type of clever work and coverage! Keep up the amazing works guys I've incorporated you guys to my
own blogroll.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی