تبلیغات
کره ای دهکده - قسمت 4 رمان کره ای
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
قسمت4:
من همینطور تو شوک جمله آخر سوکی مونده بودم به من گفت آجوما ،چرا به من گفت آجوما مگه من چند سالمه ؟ نه مثل اینکه استاد سوکی واقعا با من مشکل داره
-نگار..نگار
سورا با سرعت از کلاس خارج شد
-چی شده؟
-با اوپا حرف می زدی؟
-اوپا؟
-ای بابا جانگ گیون سوک رو میگم دیگه
-آهان اون اوپا رو می گی ؟آره باهاش صحبت کردم
-وااااای خدا چی گفت بهت؟
-به من می گه توهم زدی ،بعدشم بهم گفت آجوما
-چی آجوما؟
-آره
تا اینو شنید بلند زد زیر خنده بعد از دو سه دقیقه خندیدن به سرفه افتاد
-واقعا...بهت گفت...آجومااا
-کوفت حالا چرا می خندی
آخه خیلی باحاله آجوما
-من حساب اینو می رسم
یهو دیدم سورا جدی شد
-اگه دوباره دیدیش هرجور دلت خواست اذیتش کن ،منم کمکت می کنم . اون اینقدر سرش شلوغه مگه تو دیگه به این راحتی می بینیش اون فقط یه استاد افتخاریه استاد همیشگی که نیست
-به هر حال حالا می خواد یه ماه باشه یا یه سال بالاخره حسابش رو می رسم
سورا یکم براندازم کرد
-اومممممم بهتم می خوره اینقدر کینه ای باشی
-همه اینو می گن
-امروز وقت داری یکم بگردیم ؟
-من چیزی که زیاد دارم وقت اضافیه
اون روز با سورا خیلی خوشحال بودم دختر خیلی خوبی بود مهربون و شیطون درست مثل لیلا .
-می خوای بریم نودل فروشی ما نودل هامون حرف نداره
-واقعا ؟
--آره بیا بریم خودت امتحان کن اونوقت می فهمی من درست می گم
در کمال تعجب من، سورا داشت می رفت به سمت نودل فروشی که روز اول بعد از دانشگاه اونجا رفتم
-وایسا ببینم
-چیه چی شده؟
-تو دختر همون خانم و آقای نودل فروشی اونور خیابونی ؟
-آره چطور مگه؟
-حق باتو بود نودل هاتون حرف نداره من یکبار دیگه اونجا رفتم
-نکنه تو همون دختری که مامانم وبابام ازش حرف می زدن
یکبار دیگه تو جمع این خانواده ی شاد بودم حس خیلی خوبی داشتم انگار کنار خونواده ام بودم .
دو ماه به سرعت گذشت .تواین دوماه زبان کره ایم عالی شده بود با کمک سورا دیگه مشکلی تو نوشتن و خوندن هم نداشتم،تقریبا بیشتر روز رو با سورا و خونواده اش بودم، بودن در کنار سورا و خونواده اش باعث شده بود دیگه به گذشته و پویان فکر نکنم.پریا اینروزا خیلی سرش شلوغ شده یه پاش تو دانشگاه و محل کارشه یه پای دیگه اش هم پیش سعید نامزدش ،که همون روزای اول عکسش رو بهم نشون داد.استاد گرامی هم هر یه ماه یه بار یه سرکی به دانشگاه می زنه و میره هنوزم مثل قبل به دلیل نا معلومی با من مشکل داره این رو حتی بقیه دانشجو ها هم متوجه شدن اما من هنوز وقت نکردم جوابش رو بدم
-نگار میشه باهات حرف بزنم
لبخند بزرگی به پریا زدم
-حتما چی شده؟
-هیچی ،می دونی که نامزدم از بچگیش اینجا بزرگ شده
-اره قبلا گفته بودی
-خب سعید یه دوست کره ای داره که مدیر برنامه ی جانگ گیون سوکه
اگه این رو قبلا از دیدن استاد گرام می گفت الان از خوشحالی جیغ می کشیدم و می گفتم می خوام اون رو ببینم اما الان برام مهم نیست
-حالا چرا اون بازیگر قحطی بود
-بازیگر به این خوبی حالا چون تو باهاش مشکل داری بازیگر بدیه
حالت پریا طوری بود انگار می خواد یه چیزی بگه اما نمی تونه
-خب چرا اینارو داری به من می گی؟
-آخه...آخه می دونی این پسره باید با سعید برای  انجام یه مار واجب برن ژاپن
-خب؟
-باید یه مدتی اونجا باشن برای همین هم به یه جایگزین نیاز داره منم چون می دونستم تو قبلا مدیر بودی و همه به خاطر مدیریت عالی تحسینت می کردن تو رو پیشنهاد دادم.ازت می خوام تو این چند روزه که اون ها نیستن تو بجاش مدیر برنامه ی جانگ گیون سوک بشی
-چیییییییییی؟من چیه کی بشم؟

پایان
خلاصه آنچه در قسمت 5 می خوانید:
-ننننه معلومه که نه
-آخه چرا
این کارت همون راننده ایه که با من تصادف کرده بود .دلم می خواد یکم سرکارش بزارم
-فقط چند روز بعد اونا بر میگردن همه چی مثل اولش می شه
-همیشه دلم می خواد کارات رو جبران کنم اما این رو نمی تونم قبول کنم
چقدر این صدا واسم آشناست و چقدر هم نزدیکه
چیییییییییی سوکی همون راننده اون شبیه است؟؟؟؟؟؟؟



 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 28 بهمن 1394
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 19:06
Hello, Neat post. There is an issue together with your site in web explorer, may test this?
IE still is the market leader and a large section of people will pass over your fantastic writing due to
this problem.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 08:02
I am regular visitor, how are you everybody? This post posted at this web page is
really pleasant.
یکشنبه 27 تیر 1395 11:49
منم اینم نظر نظر خخخخخخخخخخخخخ
فاطمه اشرفی رادمرسییییییییییییییییییییییییییییییییی
یکشنبه 27 تیر 1395 11:48
یاسمن نماشام
فاطمه اشرفی رادممنونممممممممممممم
پنجشنبه 10 تیر 1395 22:30
این قسمت هم قشنگ بود
فاطمه اشرفی رادممنون اگه انتقاد هم داری بگو من پذیرام
جمعه 30 بهمن 1394 11:22
خیلی عالیه عالی عالی
فاطمه اشرفی راد مرسی عزیزم
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:22
وای خیلی خوبه از داستانایی که موضوش عشق و نفرته خوشم میاد. عالیه عزیزم منتظر ادامشم.
فاطمه اشرفی رادمرسی عزیزم ادامه اش رو هم تا وقت کردم مینویسم
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:38
عالیه ادامه بده عزیزم عاشقتم
فاطمه اشرفی رادمرسی وحنما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی