تبلیغات
کره ای دهکده - پارت سوم قسمت 24 آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


یه گوشه وایستادم تا تو دیدشون نباشم و از دور بهشون نگاه می کردن سعی داشتن با حرف زدن آرومشون کنن سوجو که دید نمی تونه آرومشون کنه از پله های ساختون بالا رفت انگار قصد داشت با صدای بلند باهاشون حرف بزنه

_دوستان گوش بدید ....گوش بدید من چی می گم

همه ساکت شدن و به طرف سوجو برگشتن

_ می دونم همتون الان ناراحت هستید و همتون دو سال تموم وقت و زندگیتون رو این پروژه گذاشتید اما باید بگم که به دلایلی بین سرمایه گذارا اختلاف افتاده و بزرگترین سرمایه گذارمون یه دفعه سرمایه خودش رو از این پروژه پس گرفته

دوباره بین کارگرها همهمه افتاد ، اینبار سعید که کره ای رو از فارسی بهتر صحبت می کرد حرفای جوسو رو ادامه داد:

_مطمئن باشید این مشکل بزودی حل می شه و دوباره  همتون برمی گردید سر کارتون ، پس نگران نباشید الانم می تونید دستمزد خودتون رو کامل دریافت کنید

_ما شنیدیم اینا همه اش به خاطر اون دختره اتفاق افتاده ، یعنی اینقدر اون دختر واسش مهمه که حتی حاضره از ساخت کمپانیش بگذره

این رو یکی از کارگرهایی که پشتش به من بود با صدای بلند گفت شوکه شده بودم یعنی اینا همه اش به خاطر منه اما من نمیدونستم

_می بینی به خاطر تو چه خسارت هایی به وجود اومده

با شنیدن صدای هانا از تو فکر در او.مدم این کی اومد کنارم که من متوجه نشدم

_ بودن تو با سوکی به سلاح هیچکس نیست . می دونی چند تا خانواده به خاطر این رابطه مسخره گرسنه می مونن ؟ چند تا کارگر بیکار می شن . اول فقط یه شرکت سرمایه اش رو بیرون کشید اما بعد اون نمی دونم چی شد که همه ی سهامدارا قرار دادشون رو لغو کردن و الان فقط خود سوکی مونده ، اون تمام زندگیش رو روی این قضیه گذاشت خیلی تلاش کرد ساخت یه کمپانی که به استاندارد های جهانی برسه کار ساده ای نبود ولی همه اش به خاطر تو بهم ریخت

یه نگاه دیگه به کارگرا انداختم ، حالا دیگه پراکنده شده بودن و هر عده یه گوشه مشغول صحبت بودن عده ای هم ناامید رو زمین نشسته بودن با دیدنشون یاد کارگرهای کارخونه افتادم

_دنبالم بیا

نمی دونستم می خواد کجا بره اما به ناچار دنبالش رفتم اونجا رو دور زد و از یه در بزرگ وارد ساختمون شد با اینکه هنوز خیلی کار داشت تا تکمیل شه اما بزرگیش و مدلش مشخص بود که کلی به خاطرش هزینه شده 

_به چی خیره شدی بیا

_آها باشه

از پله ها بالا رفت ، طبقه دوم یه راهرو بزرگ  داشت که کلی در اونجا بود

_ آروم راه برو

این رو با صدای آروم گفت و بعد آروم طوری که صدای کفشاش شنیده نشه راه میرفت منم به تبعیت از هانا آروم راه رفتم ، از یکی از اتاق ها صدای آهنگ شنیده می شد هر چی جلوتر میرفتیم صدای آهنگ بلند تر می شد ، یکی از ترانه های سوکی بود به اتاقی که صدا ازش بیرون میومد رسیدیم هانا کنار ایستاد

_برو جلو تو اتاق رو نگاه کن

جلو رفتم  ،کنار دیوار اتاق پنهان شدم و سرم جلو بردم و داخل اتاق رو نگاه کردم این که سوکیه ، با تعجب به سوکی که داشت رقصش رو تمرین می کرد نگاه کردم انگاری خیلی وقت بود داشت تمرین می کرد چون صورت و لباساش از عرق خیس شده بود ولی آخه چرا اجراش که یه ماه دیگه بود هنوز وقت زیاد داشت ؟ با دیدن سوکی که افتاد رو زمین نتونستم تحمل کنم می خواستم برم داخل اتاق که هانا دستم رو گرفت و نذاشت برم

_بهتره نری

دستم رو از تو دستش درآوردم و از ساختمون خارج شدم دلم هوای آزاد می خواست حس می کردم نفس کشیدنم سخت شده ، تو محوطه روی یه نیمکت نشستم که هانا هم کنار من رو نیمکت نشست

_دیدیش ، می دونی با انکه اجراش یه ماه دیگه است اما اینقدر داره تلاش می کنه ؟

به حالت سوالی هانا رو نگاه کردم

_می خواد بهتر دیده شه  فکر می کنه اگه اینجوری تمرین کنه می تونه خسارت ها رو جبران کنه

پس اون شبایی که من به نیومدنش شک می کردم در حال تمرین بوده ، من اصلا خبر نداشتم چرا؟ چرا چیزی به من نگفت ؟ هر موقع با هم بودیم اون فقط می خندید حتی یه لحظه هم فکر نمی کردم که به خاطر من ممکنه این همه سختی بکشه آخه چرا ؟ نمی خواستم جلوی هانا اشکم دربیاد واسه همین هم بلند شدم

_ من ...می خوام تنها باشم

می خواستم برم که دوباره دستم رو گرفت

_ سوکی رو تنهاش بذار ، اون اگه کنار تو باشه حتی بیشتر از این هم صدمه می بینه خواهش می کنم اگه دوسش داری رهاش کن

دستم رو یه بار دیگه از دستش بیرون کشیدم سرم داشت می ترکید . سوار ماشین شدم اما اینقدر سرم درد می کرد که حتی نمی تونستم درست رانندگی کنم همش تصویر کارگر های بیچاره و رقص سوکی میومد جلو چشم حتی یه بار نزدیک بود تصادف کنم ترجیح دادم نرم خونه به رودخونه هان که رسیدم نگه داشتم ماشین رو پارک کردم و به کنار رودخونه رفتم شب شده بود و عده زیادی از مردم اومده بودن کنار رودخونه ، روی یه سنگ کنار رود خونه نشستم و به زوج های جوونی که با شادی دست همدیگرو گرفته بودن و راه میرفتن نگاه کردم  ، چقدر دلم می خواست یه بار با آرامش کنار سوکی قدم بزنم مثل همه ی این زوج ها ، چرا چرا ما نباید مثل بقیه بتونیم راحت همدیگرو ببینیم  چرا من باید همیشه جدا بشم ؟ نمی خواستم ... نمی خواستم دوباره مثل رابطم با پویان اینبار هم به جدایی برسم . از ترس اینکه نکنه کسی من رو ببینه که دارم گریه می کنم ، سریع اشکام رو پاک می کردم اما بازم میریختن انگار باهام لجبازی می کردن ، واسه همین دیگه مانعشون نشدم . قبل اینکه به خونه برگردم یه سر به عمودستفروش زدم دلم می خواست با یکی حرف بزنم اونم برام مثل پدرم بود امیدوار بودم که هنوز هم همون جای همیشگیش باشه ، از دور با دیدنش لبخند زدم جلو رفتم و از ماشین پیاده شدم

_سلام دخترم

_سلام عمو جون ، دلم برای کیک ماهی هات تنگ شده بود 

_خوش اومدی ، چرا تنهایی شوهرت همرات نیست

یه خنده ی تلخی کردم و یه قطره اشک از چشمم پایین اومد

_چیزی شده دخترم ؟

_آره عموجون

داستانم رو به طور خلاصه واسش گفتم

_عجب

_آجوشی به نظرت چیکار کنم

_اون کاری رو که فک می کنی درسته بکن ، حرف دیگران مهم نیست مهم فقط نظر خودته

بعد صحبت کردن با عمو یه خورده آروم تر شدم ازش تشکر کردم و به خونه برگشتم انگاری سوکی امشب هم خونه نیومده بود . تا وقت نماز صبح چیزی نمونده بود سجاده رو باز کردم و نماز شب خوندم بعد نماز هم همه چی رو به خود خدا سپردم و تصمیم گرفتم کاری رو که فکر می کنم به صلاح همه است انجام بدم .

صبح با سوزش چشام ، از خواب بیدار شدم ، یه دوش گرفتم و صبحانه ام رو کامل خوردم بعدش هم سعی کردم بهترین تیپم رو بزنم می خواستم امروز از همیشه بهتر باشم یه مانتو شلوار سفید پوشیدم شال بنفشم رو هم با کیف و کفشای پاشنه 30 سانتی بنفشم ست کردم یه آرایش مختصر هم کردم و از خونه زدم بیرون ، همونطور که سوار ماشین میشدم به سوکی پیام دادم

_کجایی؟

سریع جوابش اومد

_از تمرین برمی گردم

_بیا همدیگرو ببینیم

_کجا

_همون رستوران بیرون از شهر که من رو بردی

_باشه به نیم ساعت نکشیده اونجام بای

گوشی رو قطع کردم و به طرف همون رستوران رفتم ، سوکی راس می گفت به نیم ساعت نکشیده خودش رو رسوند هر دومون با دیدن هم خوشکمون زد سوکی تو این کت قرمزی که یقه ی خزدار سفید داشت و اون مدل مو عالی شده بود با دیدنش نمی تونستم چشم ازش بردارم اونم همونطور مات به من خیره شده بود

_اوه چه تیپی زدی

_اوه چه تیپی زدی

هر دو همزمان گفتیم  خندمون گرفت

_نمی شینی

با دست به صندلی روبه رو اشاره کردم سوکی هم موقع نشستن یه لبخند دخترکش نثارم کرد بعد رفتن گارسون با اینکه واسم خیلی سخت بود اما حرفی رو که همیشه می خواستم بهش بزنم رو به زبون آوردم

_دوستت دارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 مهر 1395
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:16
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you so much, However I am going through problems with your RSS.
I don't know the reason why I can't join it. Is there anybody else getting identical RSS issues?
Anyone who knows the answer will you kindly respond?
Thanx!!
فاطمه اشرفی رادامیدوارم مشکلتون حل بشه
شنبه 14 مرداد 1396 04:41
Why viewers still use to read news papers when in this technological globe the whole thing is accessible on web?
شنبه 7 مرداد 1396 01:15
With havin so much written content do you ever run into any problems of plagorism or copyright violation? My site has a lot of exclusive content
I've either written myself or outsourced but it looks like a lot of it is popping it up all over the web without
my permission. Do you know any solutions to help stop content from being stolen? I'd genuinely appreciate it.
فاطمه اشرفی راد
شنبه 2 اردیبهشت 1396 18:46
Hi there, I read your new stuff regularly. Your story-telling style is awesome, keep up the good work!
فاطمه اشرفی راد tanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی