تبلیغات
کره ای دهکده - پارت دوم قسمت اخر آخرین قدم
کره ای دهکده
اللهم عجل لولیک الفرج
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
ادامه:

نگاهم به دستاش که آستینم رو گرفته بود خورد یه نفس عمیق کشیدم ، خدارو شکر

_ کریس می دونی که مجبورم والا....

_ می تونستی بیشتر از اینا وایستی میتونستی صبر کنی

_ صبر چیزی رو تغییر نمی ده

_ اگه ... اگه من ازت بخوام با من بیای قبول می کنی . من ازت نمی خوام  سوکی رو فراموش کنی من می تونم صبر کنم

به چشاش نگاه کردم درحالی که می دونستم تو این مدتی که اینجا بودم چقدر کمکم کرده اما نمی تونستم درخواستش رو قبول کنم

_ من واقعا متاسفم اما نمی تونم ...نمی تونم قبول کنم

کم کم آستینم رها شد

_حتی نمی خوای وایستی برای بار آخر ببینیش

_مگه داره میاد اینجا

_ آره ده دقیقه پیشه بهم زنگ زد ازم پرسید من می دونم تو کجا هستی منم بهش گفتم اونمگفت خودش رو سریع میرسونه

_نه ...نه من باید برم

_نگار می دونی داری باهاش چیکار می کنی ؟ ....پشیمونم از اینکه چرا رهات کردم

_ من ...من واقعا متاسفم امیدوارم یه روزی دوباره ببینمت برات آرزوی موفقیت می کنم دیگه باید برم

بدون اینکه منتظر جوابش باشم برگشتم و از گمرک رد شدم . تو هواپیما یه بار دیگه به عکسایی که با هم گرفته بودیم نگاه کردم همه ی اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشام رد میشدن اولین بار تو تصادف ،دیندنش به عنوان استاد تو کلاسم ، آجوما گفتنش ، اون روز جلوی آپارتمانش که من فهمیدم سوکی همون راننده ایه که با من تصادف کرد ، شبی که از جشنواره برمی گشتیم و سوکی منو مجبور کرد پیشش بمونم حرفا و دیوونه بازیاش ، پیاده شدنش از لیموزین ، گم شدنمون تو جنگل ، اعترافش تو ماشین ، اون روز تو ساحل و دیدار آخرمون تو اون رستوران اشکام به شدت میرختن به هقهق افتاده بودم دستم رو روی قلبم گذاشتم به سختی می تونستم نفس بکشم یه لحظه به سرم زد برگردم و لااقل برای بار آخر ببینمش از رو صندلی بلند شدم

_خانم لطفا بشینید ، هواپیما الان حرکت می کنه

با تکونی که هواپیما خورد دوباره افتادم رو صندلی نگاهم به پنجره بود شاید بتونم دوباره ببینمش دستم رو جلوی دهنم گرفتم نمی خواستم بقیه متوجه گریه کردن من بشن چرا دیدمش چرا قبول کردم مدیر برنامه اش بشم اصلن چرا واس خاطر پویان به کره اومدم ، چی میشد همه ی اینا یه خواب میبود با بلند شدن هواپیما از رو زمین آخر امید منم تموم شد ( خداحافظ عزیزم ، امیدورام منو ببخشی). پام به فرودگاه مهرآباد که رسید سردردبدی گرفتم این چندروزه اینقدر گریه کرده بودم که چشام شده بود اندازه یه پیاله ، یه استامینوفن کدوئین از تو کیفم درآوردم و خوردم ولی می دونستم این واسه سردرد من کافی نیست چمدونم رو که گرفتم از فرودگاه خارج شدم به مامان و لیلا نگفته بودم که امروز برمی گردم می خواستم سوپرایزشون کنم ، بدون اینکه نگاه کنم در یکی از تاکسی های سبز رنگ رو باز کردم ، راننده اش از خدا خواسته سریع چمدونم رو گرفت و گذاشت صندوق عقب منم نشستم تو ماشین سعی کردم دیگه گریه نکنم و به شهر خودم نگاه کنم ، چقدر دلم براش تنگ شده بود برای همین شلوغیش و ترافیکای سنگینش ، برای مردمش  ، شاید فقط یه سال بود که من از این جا دور شده بودم اما به اندازه ده سال واسم سخت بود آدرس خونه ی جدیدمون رو که لیلا برام فرستاده بود به راننده دادم

_ چند ساله ایران نبودید

نمی دونم چرا ولی اصلن از نگاهاش و لحن صحبش خوشم نمیومد

_ یه سال

_ خوب پس زیاد نیست واسه کار اونجا بودید

حوصله حرف زدن نداشتم ولی مطمئن بودم اگه جواب ندم سمج تر میشه

_واسه تحصیل رفتم

_ آهان ، میگما اونجا بهتره یا اینجا

آخه این چه سوالی بود

_ معلومه وطن خود آدم یه چیز دیگه است شاید اونجا بهشت باشه اما واسه ما مناسب نیست

سر دردم با تکونی که ماشین می خورد بد تر شده بود محوخیابونا شده بودم که دیدم یهو ماشین از حرکت ایستاد

_ ا چرا همچین کرد این ماشینه خانوم شما همینجا بشینید من ببینم این ماشین چش شد یهو

بدون اینکه چش از بیرون بردارم جوابش رو آروم دادم

_اینم از بد شانسی منه

آدم هیزی بود سنگینی نگاهش رو حتی از پشت کاپوت هم احساس می کردم ، توجهم به اونطرف خیابون افتاد یه دختر بچه چهار ساله دنبال سر یه کبوتر کرده بود از اشتیاق دختره واسه گرفتن کبوتر خندم گرفت هر جا کبوتر میرفت دختره هم دنبالش می کرد کبوتر اومد وسط خیابون آخه خیابون خلوت بود دختر کوچولو هم با ذوق فراوون به دنبال کبوتر اومد وسط خیابون این بچه مادر و پدر نداره که همینطوری به حال خودش رها کردن خدارو شکر خیابون خلوت بود می خواستم نگاهم رو ازش بگیرم که متوجه ماشینه مدل بالایی که با سرعت داشت به سمتش می اومد شدم فاصله اش هر لحظه کمتر می شد و دختره هم اصلن متوجه ماشین نبود نمی دونم با چه سرعتی در ماشین رو باز کردم و خودم رو به اونطرف خیابون رسوندم فقط وقت داشتم دختر رو پرت کنم اونطرف بعد اینکه کنارزدمش خودم با سرعت به ماشین برخورد کردم این رو فقط متوجه شدم که زمین زیر پام بود و من رو به آسمون بعدش دیگه چیزی نفهمیدم.

راوی:

بعد تصادف همه دور دختری که رو زمین افتاده بود جمع شده بودن هر کسی یه چیزی می گفت یه کی می گفت زنگ بزنین آمبولانس یکی می گفت چطور این اتافق افتاد دختر کوچولو هم شوکه به دختری که نجاتش داده بود نگاه می کرد بازم داشت دنبال کبوتر می گشت اما هر چی گشت پیداش نکرد بعد پنج دقیقه آمبولانس رسید و دختر رو با خودشون به بیمارستان رسوندن از قبل با بخش اوژانس هماهنگ شده بود ، چهره دختر واسه پزشک جراح اشنا اومد اما چون صورتش در برخورد با زمین داغون شده بود نمی تونست درست بشناستش بلاخره یادش اومد اون نگار دختر دوست مرحومش بود اما چرا به این وضع افتاده به پرستارا دستور داد تا سریع منتقلش کنن اتاق عمل ، عمل سختی رو در پیش داشت .

پنج ساعت بعد:

مادر و خواهر نگار پشت درهای اتاق عمل منتظر بودن لیلا سعی داشت مادر خودش رو آروم کنه لیلا خودش هم هنوز تو شوک بود خواهرش که تو کره بود چرا نگفته بود که می خواد برگرده چرا یه همچین اتفاقی براش افتاده بود تو دلش دعا می کرد خواهرش سالم از اتاق عمل بیرون بیاد نمی خواست بعده پدرش ، خواهرش هم تنهاش بذاره تو همین فکرا بود که در اتاق عمل باز شد و عمو خسروشون که یکی از بهترین پزشکا و دوست قدیمی پدرش بود از اتاق بیرون اومد خودشون رو به دکتر رسوندن دکتر سعی می کرد لبخند بزنه تا باعث ناراحتیشون نشه

_ عمل باموفقیت انجام شد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 30 مهر 1395
یکشنبه 15 مرداد 1396 17:06
It's difficult to find well-informed people on this topic, but
you sound like you know what you're talking about!
Thanks
شنبه 31 تیر 1396 09:44
Inspiring story there. What occurred after? Thanks!
فاطمه اشرفی رادThankful
پنجشنبه 29 تیر 1396 08:19
Very soon this web site will be famous amid all blogging and site-building people,
due to it's fastidious content
فاطمه اشرفی رادwow thanks
پنجشنبه 29 تیر 1396 05:57
My spouse and I stumbled over here from a different web address and
thought I might check things out. I like what I see so
i am just following you. Look forward to checking out your web page again.
فاطمه اشرفی راد
چهارشنبه 28 تیر 1396 22:32
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be actually something that I think
I would never understand. It seems too complex and very broad for me.
I am looking forward for your next post, I'll try to get
the hang of it!
چهارشنبه 28 تیر 1396 18:02
Magnificent beat ! I wish to apprentice even as you amend your
web site, how could i subscribe for a weblog web site? The account helped me
a applicable deal. I were tiny bit familiar of this
your broadcast offered brilliant transparent concept
سه شنبه 27 تیر 1396 00:15
Having read this I believed it was really enlightening. I appreciate you spending some
time and effort to put this content together. I once again find myself personally
spending way too much time both reading and posting comments.
But so what, it was still worthwhile!
دوشنبه 26 تیر 1396 19:25
First of all I want to say awesome blog! I had a quick question that I'd like to ask if you do not mind.
I was interested to find out how you center yourself
and clear your head before writing. I have had difficulty clearing
my mind in getting my ideas out there. I truly do enjoy writing
however it just seems like the first 10 to 15 minutes are lost simply
just trying to figure out how to begin. Any suggestions or tips?
Kudos!
فاطمه اشرفی راد
جمعه 23 تیر 1396 20:51
I am regular reader, how are you everybody? This post posted at this web page is in fact pleasant.
فاطمه اشرفی راد
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 10:58
Hi, after reading this awesome post i am as well cheerful to share my familiarity here with colleagues.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی